داستان رمه سالار با شبان
سعدالدین وراوینیزیرک گفت رمه که حافظش من بودم رمه سالاری داشت مکثر باجناس و نقود اموال مستظهر اما گله گوسفندان او بعدد کم از هزار بودی تا اگر نتاج از هزار زیادت گشتی بفروختی و از هزار نگذرانیدی روزی شبان ازو پرسید که دیگران مقام چاکری تو ندارند و بثروت و استظهار صد یک تو نباشند گوسفندان بیش از دو هزار در گله دارند و ترا هرگز بهزار نمیرسد موجب چیست گفت بدانک هزار نهایت عددست و هر آنچ بغایت رسد ناچار نهایت مستعقب آن شود و ازین جهتست که من این گله زیر هزار دارم و زبر هزار گله دیدم که محاسبان ارزاق بر تخته قسمت عدد آن گوسفندان از مرتبه الوف بمیات و عشرات آورد و بآحاد رسانید و هرگز قصور و کسور باعداد گوسفندان ما در قانون هزاری نرسید این فسانه از بهر آن گفتم که تامن حارس رمه باشم از آفت خصمان محروس توانم بود اما چون شعار پادشاهی را ملابست کنم در مناقشت ایشان برخود گشاده باشم و امارات فتنهای بزرگ از آن امارت تولید کند و باستخراج عسلی که از توهم حلاوت پادشاهی حاصل آید زنبور خانه حسد اضداد بشورانیده باشم و تحریک و تحریش دوستان بر دشمنی خویش کرده آن به که گوی در میدان بی پایان نیفکنم و از سر غفلت و گستاخی پای درین تیه مظلم بی سر و بن ننهم
به درنگر ای دل مرو آنجای بخیره
کان ره نه بپای چو تویی یافته باشد
