داستان زغنِ ماهیخوار با ماهی
سعدالدین وراوینیزیرک گفت آورده اند که زغنی بود چند روز بگذشت تا از مور و ملخ و هوام و حشرات که طعمه او بود هیچ نیافت که بدان سد جوعی کردی و لوعت نایره گرسنگی را تسکینی دادی یک روز بطلب روزی برخاست و بکنار جویباری چون متصیدی مترصد بنشست تا از شبکه ارزاق شکاری درافکند ناگاه ماهیی در پیش او بگذشت زغن بجست و او را بگرفت خواست که فرو برد ماهی گفت ما العصفور و دسمه و البرغوث و دمه ترا از خوردن من چه سیری بود لیکن اگر مرا بجان امان دهی هر روزه ده ماهی شیم از سیم ده دهی و برف دی مهی سپیدتر و پاکیزه تر بر همین جایگاه و همین ممر بگذرانم تا یکایک می گیری و بمراد دل بکار می بری و اگر واثق نمی شوی و بقول مجرد مرا مصدق نمیداری مرا سوگندی مغلظ ده که آنچ گفتم در عمل آرم زغن گفت بگو خدا منقار از هم باز رفتن و ماهی چون لقمه تنگ روزیان در آب افتادن یکی بود
چرخ از دهنم نواله در خاک افکند
دولت قدحم پیش لب آورد و بریخت
و او خایب و نادم بماند ع کراج آب مکسور النصاب این فسانه از بهر آن گفتم تا اول و آخر این کار نیکو بنگری و فاتحت با خاتمت برابر کنی و بدانی که خوض پیوستن اولیتر یا عنان عزم بازکشیدن تا نه تعجیلی رود که در ورطه ندامت افکند و نه توقفی که از ادراک فرصت باز دارد
