داستانِ بچّهٔ زاغ با زاغ
سعدالدین وراوینیزروی گفت شنیدم که زاغی را دختری بود پاکیزه خلقت که در جلوه گاه جمال خویش طاوس را خیره کردی و در پرده تعزز و آشیانه تعذر مهر نگین عذرتش این نقش داشتی
رخم مخواه که خرشید راست در حقه
لبم محوی که سیمرغ راست در منقار
مرغان در هر چمنی بلبل صفت نوای او زدندی و بلبله وار در چمانه بشادی جمال او خوردندی بومی را مگر سودای آن برخاست که آن طاق خوبان را جفت خویش گرداند دلاله بمادرش فرستاد او را خواستاری کرد زاغ دختر را پیش خواند و گفت ای فرزند اشراف از اطراف بماروی نهاده اند و بخطبت و رغبت تو تنازع و تزاحم میرود لیکن میخواهم که ترا بشوهری دهم چنانک فرمان پذیر و زیردست تو بود و پای از اندازه گلیم خویش زیادت نکشد امروز بومی باستدعا کس فرستادست اگر برضای تو مقرون می افتد از همه او لایق تر چه بهر ناکامی که از تو بیند تن دردهد هم بخدمت و مراعات تو ملجأ تواند بود و هم بحکم و فرمان تو ملجم چون فاخته بطوق معنبر ننازد و چون هدهد بتاج مرصع سر نفرازد و چون کبوتر دعوی علو نسب نکند و چون همای عالمیان را بفرسایه خویش محتاج نداند یرضی بضیق عشه و یقنع بضنک عیشه اگر با او بازی شکر گوید و اگرش بسوزی برگ شکایت ندارد
لکل من الایام عندی عاده
فان ساءنی صبر و ان سر نی شکر
