داستانِ راسو و زاغ
سعدالدین وراوینیایرا گفت آورده اند که در مرغزاری که صباغ قمر در رسته رنگرزان ریاحینش دکانی از نیل و بقم نهاده بود و عطار صبا در میان بوی فروشان یاسمن و نسترنش نافه های مشک ختن گشاده زاغی بر سر درختی آشیان کرده بود که در تصحیح شجره نسبت به اصول طوبی انتمایی و به فروع سدره انتسابی داشت چون بلندرایان عالی همت به هیچ مقامی از معارج علو سر در نیاورده و چون کریم طبعان تازه روی پیش هر متناولی گردن فرو نداشته و چون بزرگان والامنش از سایه خود خستگان را مایه های آسایش داده
یلتذ جانیه بانعم مقطف
منه و ساکنه باکرم معطف
منه و ساکنه باکرم معطف
طربا و منحط علیه مرفرف
روزی راسویی در آن نواحی بگذشت چشمش بر آن مقام افتاد از مطالعه آن خیره بماند دلش همان جایگه خیمه اقامت بزد و اوتاد رغبات به زمین آن موضع فرو برد و در بن درخت خانه ای بنیاد کرد و دل بر توطن نهاد و با خود گفت
پایگه یافتی به پای مزن
دستگه یافتی ز دست مده
