قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸
سنایی غزنویپسرا تا به کف عشوه عشق تو دریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم
عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک
بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم
نظری کرد سوی چهره تو دیده ما
از پی روی تو تا حشر غلام نظریم
چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم
بنده آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم
سوخته آن روش و چابکی و غنج توایم
شیفته آن خرد و خط و سخا و هنریم
آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب
که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم
بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک
باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم
والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد
