قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح نصرالله بن داود سرخسی
سنایی غزنویپیش پریشان مکن از پی آشوب من
زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن
ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر
وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن
از لب تو شرم داشت مایه مل در قدح
وز رخ تو بوی برد دایه گل در چمن
جادوی استاد را پیش دو بادام تو
بسته شود پسته وار تیغ زبان در دهن
گردون هم عاشقست بر تو که هر صبحدم
در هوس روی تو پاره کند پیرهن
چون به دهانت رسید هیچ نبیند خرد
چون به میانت رسید بیش نماند سخن
در چمن روی تو غلتان غلتان رود
مردمک چشم من بر گل و بر یاسمن
ای ز لطف لعل تو چشمه حیوان جان
وی به شرف کوی تو روضه رضوان تن
ار چه نیارد برون همچو سنایی دگر
