بخش ۹ - در رهایی جستن جان گوید از تن
سنایی غزنویرقص کن پیش دل به چاره خویش
خرقه کن دلق چارپاره خویش
زانکه در بارگاه بی بندی
نبود جان و جامه پیوندی
چند باشد به بند نان با تو
دو جوان مرد عقل و جان با تو
چون شه آباد شد شهید آمد
آنگه از عقل و شرع یابی داد
آتش اندر زن از پی دین را
میخ خرپشته شیاطین را
چار طبع است در سرای رحیل
آلت چار میخ عزراییل
مرگ کش زندگی ز ارکانست
نه سزاوار عالم جانست
رمه راهیست از سرای فنا
خلق را سوی کشت زار بقا
چار مرغند چار طبع بدن
بهر دین جمله را بزن گردن
