بخش ۱۵ - حکایت
سنایی غزنویآن شنیدی که بود پنبه زنی
مفلس و قلتبانش خواند زنی
گفتش ای زن مرا به نادانی
مفلس و قلتبان چرا خوانی
چه بود جرم من چو باشم من
مفلس از چرخ و قلتبان از زن
زیرکی را که دل نخواهد رنج
عافیت کنج به قناعت گنج
هرکه این کنج و گنج بگذارد
کس از او او ز کس نیازارد
زانکه در دهر سگ پرستانند
راست چون موش آفت نانند
صدهزاران فتوح در یکدم
به بر آید ز آدم و عالم
بی دل و دین ازین خداوندی
به خدای ار تو هیچ بربندی
دور شو زین جهان که آن تو نیست
چه بوی آن او که آن تو نیست
