بخش ۲۵ - حکایت
سنایی غزنویایهاالناس روز بی شرمیست
نوبت شوخی و کم آزرمی است
عادت و رسم روزگار بدست
خاصه با آنکه خاصه خرد است
زانکه اهل زمانه نااهلند
شحنه ظلم و قاضی جهلند
هرکه را روزگار مسخره کرد
نامش اندر میان ما سره کرد
جز به رندی و جز به قلاشی
خرم و شادمان تو کی باشی
دانش آموزی و هنر ورزی
نزد این مردمان جوی نرزی
قیمت و قدر و جاه این ایام
از قفا دان و خنده و دشنام
مرد آزاده خسته چرخ است
نان آزاده بر دگر نرخ است
اندرین تنگ آشیان که منم
در غم نان و آب و پیرهنم
بی خبر زانکه مادر گردون
کفنت را همی زند صابون
پیشه چرخ مردم آزاریست
صنعت روزگار خونخواری است
