شمارهٔ ۱۸
سیف فرغانیوصف حسنش نمی توانم گفت
با همه کس اگر چه دانم گفت
آنچه جویم نمی توانم یافت
وآنچه بینم نمی توانم گفت
تو مرا بد مبین که من او را
نیک دانم ولی ندانم گفت
آشکارا نمی توانم کرد
آنچه آن دوست در نهانم گفت
گفتم او را مرا بخود برسان
مستعد باش من بر آنم گفت
تا تویی تو ای فلان نرسد
چون ترا من بخود رسانم گفت
هرچه پرسیدمش جوابم داد
ره بدو خواستم نشانم گفت
عاقبت راه یابی از پس در
بنشین پیش آستانم گفت
بشکرها نظر مکن تا من
