شمارهٔ ۴۱
سیف فرغانیحسن هرجا که در جهان برود
عشق در پی چو بی دلان برود
حسن هرجا به دل ستانی رفت
عشق بر کف نهاده جان برود
حسن لیلی صفت چو حکمی کرد
عشق مجنون سلب بر آن برود
در پی حسن دلربا هر روز
عشق بی بال جان فشان برود
گر تو شرح کتاب حسن کنی
مهر و مه چون ورق در آن برود
هرچه در مکتب خبر علم است
جمله بر تخته عیان برود
نقطه عشق اگر پذیرد بسط
بت به مسجد فغان کنان برود
عشق خورشید و بود ما سایه است
هرکجا این بیاید آن برود
سر عشقم چو بر زبان آمد
گر بگویم مرا زبان برود
ره نورد بیان چو سر بکشد
ترسم از دست من عنان برود
به سخن گفتم از دل تنگم
انده حسن دل ستان برود
