غزل شمارهٔ ۱۶۵۸
صائبحضور دل نبود با عبادتی که مراست
تمام سجده سهوست طاعتی که مراست
نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه
ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست
ز رستخیز نباشد گناهکاران را
ز خود حسابی در دل قیامتی که مراست
اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد
نفس چگونه کند راست فرصتی که مراست
ز داغ گمشده فرزند جانگداز ترست
ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست
مرا به عالم بالا دلیل خواهد شد
ازین جهان فرومایه وحشتی که مراست
به دل ز خاک گرانسنگ نیست قارون را
ز خاکدان جهان گرد کلفتی که مراست
به هیچ دشمن خونخوار بیجگر را نیست
به دوستان زبانی عداوتی که مراست
ز آسیای گرانسنگ دانه را نبود
ز سیر و دور فلک ها شکایتی که مراست
به هیچ حسن گلوسوز نیست عاشق را
به داغهای جگرسوز الفتی که مراست
