شمارهٔ ۱ - مثنوی رزمیه (کذا) (قندهارنامه) - صائب | ناهیدشمارهٔ ۱ - مثنوی رزمیه (کذا) (قندهارنامه)
صائببرازنده تاج و تخت و کلاه
خدیو جوان بخت عباس شاه
چو بر تخت فرمانروایی نشست
به نظم ممالک برآورد دست
نسق کرد از علم کار آگهی
به فرمانبری کار فرماندهی
به تلقین دولت در آغاز کار
حدود خدایی نمود استوار
نپیچید آن زبده اصل و فرع
سر طاعت از خط فرمان شرع
اثر در جهان از مناهی نهشت
ز تقوی جهان شد چو خرم بهشت
به دوران منعش می لاله رنگ
نهان گشت چون لعل در صلب سنگ
شد از عصمت او جهان آنچنان
که شد پردگی زهره بر آسمان
ز عدل آنچنان زد صلای امان
که دربسته شد خانه های کمان
به عهدش چنان ظلم نایاب شد
که در تیغ جوهر رگ خواب شد
شد از بخت او بخت عالم جوان
چان کز بهاران زمین و زمان
ز خلق خوش آن بحر پنهاورست
دلش کوه و دریا بود سینه اش
محیطی است از دست گوهر نثار
که دارد ز دامان سایل کنار
ز جودش ضعیفان شدند آنچنان
که گوهر عرق می کند ریسمان
یتیمان به دوران آن عدل کیش
بشویند در آب گهر روی خویش
زمین پر دل از پایه تخت اوست
نیندیشد از شور و آشوب جنگ
که طوفان بود روز عید نهنگ
که خورشید تنها کند ترکتاز
که دارد دم از صاحب ذوالفقار
ز تیر و کمان چون شود رزم ساز
دهن ها بماند چو سوفار باز
شد از نعل اسبان در آن دشت کین
که شد جوی خون بر فلک کهکشان
چو شیران ز غیرت در آن عرصه مرد
هم از ناخن خویش تیغ و سپر
چنان لرزه بر دشت کین اوفتاد
که قارون برون از زمین اوفتاد
ز بحر کمان خاست ابری سیاه
که بارانش بد ناوک عمر کاه
چنان بافت پر در پر هم خدنگ
که شد تنگ میدان پرواز تنگ
چنان تیر در فیل شد جایگیر
که خرطوم او گشت قندیل تیر
فلک ترکشی شد پر از تیر مار
که سهمش دل از پردلان می ربود
گذشتی چنان صاف از سینه تیر
ز پیکان در آن جنگ می داد دل
به نوک سنان صد هزاران گره
گذشت از سر نیزه ها موج خون
فلک تاز شد چون شفق فوج خون
کشید از سنان جنگ ایشان به طول
دلیران شدند از دو جانب ملول
فکندند از کف سنان بی درنگ
به گرز و به شمشیر بردند چنگ
چنان تیغ بارید از پیش و پس
که صد چاک شد خودها چون جرس
کشیدند تیغ از میان آن دو فوج
فتادند در هم چو از باد موج
به یکدیگر آمیختند آن دو صف
چو در حالت پنجه گیری دو کف
زره چون کتان ریخت از یکدگر
ز شمشیر شد همچو گل شاخ شاخ
که بد تار و پودش ز موج دریغ
دویدی چنان تیغ در جسم و روح
به شمشیر گردان ز خرطوم فیل
جدا کرده نهری ز دریای نیل
فتاده در آن بحر خون بی حساب
کلاه و کمر همچو موج و حباب
فرو خورد خون بس که دریای خاک
چو اوراق گل شد طبق های خاک
چنان تنگ شد عرصه بر پردلان
که شد تیغ در قبضه خود نهان
ز پیکان به چشم زره گشت آب
ز جوشن برآمد چو از پوست مار
شد از زخم شمشیر الماس کیش
سر نیزه ها همچو مسواک ریش
نهان چون الف گشت در مد بسم
شد از بس رگ جان بر او گشت جمع
سر نیزه از رشته جان چو شمع
خرد مانده حیران در آن ماجرا
که خشت است پران و قالب بجا
شد از خشت آهن در آن کارزار
بنای نبرد از دو سو استوار
ز فیل آنچنان خشت پران گذشت
کز ابر سیه برق رخشان گذشت
خلل یافت از گرز دندان پیل
ز گرز اندر آن عرصه پای لغز
تزلزل در آن زنده فیلان فتاد
چو ابری که گردد پریشان ز باد
تهی گشت از فیلبان پشت فیل
ز مغز پریشان پر از برف شد
به خون لعل شد نیزه های سفید
ز بس مهره پشت بر خاک ریخت
تو گفتی که تسبیح انجم گسیخت
کمند دلیران در آن گرد پاک
نهان ماند چون دام در زیر خاک
شد از گرد شمشیر مردان جنگ
گران خیز چون سبزه زیر سنگ
در آن پهن صحرا ز گرد و غبار
در آن دشت خونخوار طوفان گرد
بسی مرده را زنده در خاک کرد
چو تخمی که در خاک ماند نهان
ز گرد سپه کشته بعد از هلاک
نیفتادی از خانه زین به خاک
پر از خاک گردید دامان روح
زبانها شد از گرد سوهان روح
که در بحر ماهی چو قلاب شد
به چندین عصا راه می رفت اجل
به جان می خریدند مرگ از اجل
به صد چشم حیران اجل در میان
که گیرد ز دست که نقد روان
ز خود دشت دریای خونخوار بود
در او کشته پنهان چو کهسار بود
به کشتی در آن قلزم بی کنار
که بودش ز تیر و سنان پود و تار
به صد چشم می جست راه گریز
به یک زخم از ناوک سینه تاب
کسی را که پرداخت از جان بدن
زره در بر او ندیده است کس
که سیمرغ را نیست جا در قفس
کند نیزه در خاک چون استوار
نیفتاده در جنگ از شست پاک
چو آه یتیمان خدنگش به خاک
چو از چین کمندش کند ساز و برگ
درآید به میدان جلو ریز مرگ
به یک حمله سازد سران را خراب
چو موجی که تازد به فوج حباب
شکوهش اگر حمله آرد به فیل
دهد کوچه از بیم چون رود نیل
نهنگی است تیغش به بحر مصاف
که یک لقمه او بود کوه قاف
چو خورشید تابنده بر پشت کوه
به کسر عدو حکم از روی جزم
قضا بست تا نیزه اش را کمر
به چشم زره ز استخوان توتیا
اگر بیستون را درآرد به زیر
کند استخوان در تنش جوی شیر
ز لاله کند خون عرق هر بهار
توان دیدن از پرچم آن سنان
چو تیغش شود از نیام آشکار
به چوگان چو گوی افکند بر فلک
که یک اختر اوست خورشید فتح
گر از قامت چون سنان دلبران
سران را سرافکند در زیر پا
شکستی صفی را به یک چوبه تیر
چو سطری که بر وی کشد خط دبیر
کشیدی به سرپنجه آن نره شیر
رگ کوه را همچو مو از خمیر
به هر کس که از خشم کردی نگاه
چو پیکان سپاهش همه یکدلند
جگردار و خونریز و گردنکشند
چو مژگان همه تیر یک ترکشند
گرانمایه اصلی که این فرع زاد
زد از کوه شمشیر خود بر فسان
ز صبح آیت فتح بر خود دمید
جگرگاه شب را به خنجر درید
به تسخیر گردنکشان رو نهاد
دو لشکر به ناورد برخاستند
دو صف چون صف محشر آراستند
سنان ها نمایان چو رگهای کوه
شد از خود جوشن قبایان کین
تنوری شد از بهر طوفان خاک
چنان پا فشردند در دشت کین
شده چار پهلو به کردار کوه
زمین گشت در ناف مرکز نهان
ز خرطوم پیلان در آن جنگ گاه
به ملک عدم بود یک کوچه راه
ستاره همان جا زمین گیر شد
چنان بر سما رفت گرد از سمک
چو آبستنان ناله بنیاد کرد
دو صد فتنه زایید از یک شکم
سلامت سر خود گرفت از میان
امان گوشه کرد از جهان چون کمان
ز پرچم گره زد سنان موی سر
به خون ریختن بست ده جا کمر
ز پیکان کمان داد دل کیش را
بپیچید بر خود ز غیرت کمند
چو دیوانگان تیغ بگسست بند
کمر بست چون مار دوزخ سرشت
به انداز مغزیلان گرز خاست
ز خواب گران کوه البرز خاست
ز پرچم سنان خامه موی داشت
به خون صورت مرگ را می نگاشت
چو برگ خزان ریخت داغ پلنگ
ز فریاد گردان در آن داروگیر
فرو ریخت در بیشه چنگال شیر