شمارهٔ ۳۵ - ورود سر مطهر به دیر راهب - صامت بروجردی | ناهیدشمارهٔ ۳۵ - ورود سر مطهر به دیر راهب
صامت بروجردیچون سر مهر افسر سبط رسول
ساخت اندر دیر نصرانی نزول
کرد در آن شب ز راه احترام
راهب اندر خدمت آن سر قیام
شست شو بنمود او را از وفا
بر سر سجاده خود داد جا
چشم گریان با دو زانوی ادب
نزد راس خسرو ملک عرب
در مناجات آمد و سوز و گداز
در حضور کردگار بی نیاز
کی ز تو گردنده دوران سپهر
صانع ارض و سماء و ماه و مهر
پرده از اسرار این سرباز کن
با من افسرده اش دمساز کن
غصه این سر شده قفل دلم
باز کن این قفل و بگشا مشکلم
تا بدانم این سر دور از بدن
کیست وز چه گشته ببریده ز تن
گفت پس کی صد چو عیسی چاکرت
زنده دل از خضر از لب جان پرورت
از رخت ظاهر ز سیمایت عیان
باز گو ای راس پرخون کیستی
باز با آن حال آمد در جواب
نیست مظلومی چو من در نشاتین
هست نامم شاه مظلومان حسین
من که اندر این بلا و کربتم
من ز تیغ ظلم بی سر گشته ام
تشنه بی سر زیر خنجر گشته ام
تیر در حقلوم اصغر دیده ام
جان و سر در راه داور داده ام
گه سرم را نیزه گردد نخل طور
گه کنند این کوفیان تیره بخت
راس من چون میوه آویز درخت
گه ز بام و در جدا از نام و ننگ
بر سر من می زنند از قهر سنگ
هر زمان باشند در شهر و دیار
چون تو ای راهب مرا یار آمدی
درحقیقت رو کن از راه مجاز
گر شفاعت باشدت از ما امید
شو مسلمان تا که گردی روسفید
مختصر کن صات این هنگامه را
کرد چون زهرای اطهر از جهان
در مدینه تیره شد چون شد تمام
شد بوی از چشم سوزن تنگ تر
از هجوم درد و اندوه و محن
در یکی از منزل ز تاب آفتاب
تشنگی برد از کف او صبر و تاب
سود پیشانی در آن صحرا به خاک
گفت کای معمار نه طاق سپهر
روشنی بخش سپهر از ماه و مهر
رحم بر من با دل بی تاب کن
اندر این صحرا مرا سیراب کن
دلوی آمد بر زمین با ریسمان
خورد و شد ایمن ز تاب التهاب
زنده بود از آن زمان تا هفت سال
می ندید از تشنگی اسم و اثر
چون گل پژمرده و بنموده غش
از عطش چون شیر پستان رباب
از غزال چشم او رم کرده خواب
برد او را سوی میدان از حرم
کرد چون قرآن علم بر روی دست
چیست جرم این صغیر بی گناه
گر گمان دارید من از بهر خویش
آب می خواهم به احوال پریش
خود بگیرید از من این افسرده را
چاره یی بر قلب بی تابش کنید
در بر خود برده سیرابش کنید
کوفیان بستند لب از شیخ و شاب
بر کمان بنهاده پیکان حرمله
جای آب آن نامسلمان نوک تیر
همچو به سمل بر سر دست پدر
زد به خون خویش اصغر بال و پر
دست و پای بسته از دام جهان
مختصر کن صامت این هنگام را