شمارهٔ ۱ - کتاب الروایات(والمصائب)
روایت است که آمد برون چه از زندان عزیز مصر و فسا گشت یوسف کنعان برای دیدن وی همچو طالب و مطلوب به شهر مصر ز کنعان روانه شد یعقوب ز مصر حضرت یوسف به شوکت و اجلال تهیه دید و برون شد
۴۴ شعر از صامت بروجردی
روایت است که آمد برون چه از زندان عزیز مصر و فسا گشت یوسف کنعان برای دیدن وی همچو طالب و مطلوب به شهر مصر ز کنعان روانه شد یعقوب ز مصر حضرت یوسف به شوکت و اجلال تهیه دید و برون شد
بود اندر ملک آذربایجان حاکمی از جانب نوشیروان در حکومت ظالم و جبار بود طاغی و یاغی و بدکردار بود بر عموم خلق از برنا و پیر ظلم می کرد از صغیر و از کبیر پیر زالی بود در ملکش مقیم سر
این شنیدستم که شاه جم حشم ناصرالدین شاه کیسخرو خدم گشت چون الطاف یزدان یاورش حلقه زد پیک سعادت بر درش یعنی از ایران روان شد از وفا موکب میمون وی در کربلا سر قدم بنمود با شوق و شعف
بد سیاهی در سپاه کربلا خواجه زیبنده زین العبا در دیار حق پرستی منزلش بلکه حق در جلوه آب و گلش خضر سرگردان آب جوی او راه اسکندر رخ دلجوی او ساخته رب اللیالی و الدهور نور رویش نور فو