شمارهٔ ۴۰ - وقایع بعد از قتل - صامت بروجردی | ناهیدشمارهٔ ۴۰ - وقایع بعد از قتل
صامت بروجردیدوش کردم خالی از اغیار و یار
گوشه ای را در تفکر اختیار
شد سفر وهم را چابک عنان
ساخت اندر وادی عبرت مکان
عرصه ای دیدم وسیع و هولناک
رهروان بسیار اندر وی هلاک
همچو من افتاده در هر گوشه ای
نیمره وامانده پی توشه ای
آتش حسرت به جان افروختم
عودسان در مجمر غم سوختم
کانیزه وحشت زده چون طی شود
ره شناسی خضر را هم کی شود
همرهان رخش جدایی تاختند
بیرق دوری ز من افراختند
من که بی برک و نوایم چون کنم
بی رفیق و آشنایم چون کنم
عاقبت گردید بعد از چند و چون
گفت ای وامانده از بار گناه
لطف حق باشد گنه را عذر خواه
گر ز عصیان اشکباری توبه کن
در معاصی بی قراری توبه کن
توبه دل را صافی و روشن کند
کی در این وادی دلیل راه من
این چنین کردی مرا امیدوار
صرف کردم در گناه اوقات را
چون که ناچار است در پایان کار
سوی محشر خلق عالم را گذار
اندر آن آشفته حالی چون کنم
آن زمان با دست خالی چون کنم
تحفه ای خواهم به خاطرخواه حق
گفت و جاری کرد اشک از هر دو عین
گریه کن برشاه مظلومان حسین
می کند زینب روایت اینچنین
هر یکی کردند به رستمی فرار
زین طرف بر آن طرف پرداختم
جمع کردم جمله را از هر کنار
یک به یک بنمودم ایشان را شمار
دیدم از آن کودکان نبود دو تن
خواهرم کلثوم را با صد محن
خواندم و گفتم که ای چون من غریب
بی کس و بی یاور و حسرت نصیب
اندر این صحرا مرا امداد کن
گوییا این کودکان بردند راه
با دل بریان به سوی قتلگاه
تا کنیم این کودکان را جستجو
چشم گریان هر دو سر کردیم راه
می نبد ز ایشان نشان در قتلگاه
گفتم ای خواهر چنین دارم گمان
کرده اند از تشنگی قطع حیات
رفته اند ایشان سوی شط فرات
سوی شبط کردیم رو با صد شتاب
می نبودند آن دو طفل دل کباب
پای را از سر دگر نشناختیم
هر دو بی کس در بیابان تاختیم
می نمودم من به حال مستمند
اندر آن صحرا صدای خود بلند
کای یتیمان برادر چون شدید
ای دو طفل نازپرور چون شدید
تا به گودالی رسیدم از قضا
هر دو را دیدم که دور از اقربا
فارغ از غم گوشه ای بگزیده اند
دستها در گردن و خوابیده اند
هر دو را یاقوت لب چون کهربا
با احل دیدم که پیمان داده اند
هر دو از تاب عطش جان داده اند
در حرم افشا چو این آوازه شد
زین مصیبت داغ ایشان تازه شد
مو پریشان خاک بر سر ریخته
اهل شام از این خبر گریان شدند
سنگ دلها زین ستم بریان شدند
ای لعین این قوم را تقصیر چیست
این همه بی باکی و تذویر چیست
حال کای ظالم حسین را کشته ای
پیکرش در خاک و خون آغشته ای
رخصتی ده تا رسانیم این زمان
اذن بگرفتند و با روی سیاه
پای تا سر سوختند از این ستم
یعنی ای بی رحم قوم ناقبول
درد ما را مرگ می باشد علاج
آب دیگر نیست ما را احتیاج
مختصر کن صامت این هنگامه را