دلا دیدی که در درماندگی ها
نبودت ملجایی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیان
ز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شیی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصر
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
که از وی آدم و عالم شد احیا
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن می شد از واجب هویدا
علی مطلق زهر اسم و زهر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرون
ز احمد حرف و تعرفیست انشا
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یار
تو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرط
که هر شییت شود زان عقد شیدا
نهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذلی تو یکجا
که باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوییم هر چه خواهی رخت عصیان
به همراه تو از خلوت بصحرا
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونه
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
برای از زوج و ترکیبی و آرا
ز وصل و نسل موضویی و مطلق
به هست خویش دیمومی و دایم
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود توأم شاید نه اما
بعبد آن کن که می زیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
سخن ز اصل حیات ما سوی بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کرد
خود انهار وجودی این چهارند
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرست و بی شرطی مبرا
مر این در اصطلاح ماست مجری
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
بود این رتبه رایکروی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاق
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
بود اینجا مقام لی مع الله
علی را اندر این وادیست مأوا
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسایی
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
مراد از چار جو این چار رتبه است
میان حسن و عشق او بود لال
که عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
که شد مهر بتول آن در بیضا
که امکان را نمود اوست مبنی
مراد از زنجبیل آن جذب عشقست
کزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتن
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بی محابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
بود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
الا ای مصطفی را یار و همدم
بجودی ما سوی را اصل و مایه
بفضلی بوالبشر را ام و آبا
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
ز هر چیزی بود مدح تو اقدم
ز هر فضلی بود مهر تو اولی
شدند ارواح از بود تو موجود
شدند اشباح از وجود تو پیدا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصم
ز هر نوری تو اجلایی تو ابهی
حق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدس
شد او یعنی ز دیدار تو جویا
تو موسایی و در حد خود اکرم
نه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیست
مکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمد
چه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزاد
بآن دستی مشاکل را تو حلال
بآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشم
بآن دستت بگیر افتاده را دست
که بی دستیم و بی حالیم و بی پا
دو صد بارم رهاندی از مهالک
رهان بازم نگردی خسته از اعطا
عجب نبود تو بینایی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عبارات
مکرر شد در این نظم ار قوافی
نباشد حرفی از نعت تو خارج
قوافی گر الف باشد و گر یا
شمارهٔ ۱ - صفی علیشاه | ناهید