شمارهٔ ۲ - صفی علیشاه | ناهیدبر باد داد زلف مجعد را
در بند کرد عقل مجرد را
گر پی بری بلعل روان بخشش
باور کنی حیات موبد را
دارد دهان و لیک نشان از وی
یابد کسی که هیچ کند خود را
هستش میان ز هستی گر یکمو
جویی کناره یابی آن حد را
دو طره اش بعین پریشانی
یکتاکند خیال مردد را
در پیرهن لطافت اندامش
باشد گواه روح مجسد را
زاهد بخواب بیند اگر رویش
بتخانه کرد خواهد معبد را
دو چشم او بفتنه گری ماند
مستان جنگجوی معربد را
برده بطبع گوهر یاقوتش
دانی که خون ماست بجوش از چه
خیزد قیامت ار که بر افرازد
آن سرو قامت از طرفی قد را
روشن علامتی است رخش در زلف
قایم که حق ز دور نخستین کرد
یکتا بر حد تست نه آن یکتا
کاول بود هزار وده و صد را
آن واحدی کش اول و ثانی نیست
ثانی نه آنکه بعد نخست آید
هرگز جز او نبوده مدیری خوش
بر طی و نشر نیست جز او حاکم
بر قبض و بسط نیست جز او حاکم
نبود تفاوت اقرب و ابعد را
روح الامین کند گم مرصد را
تکرار نیست جلوه او احد را
می داد حق بیاد وی اشهد را
آن عهد بر قرار بود هر دور
تا مظهر اوست مالک ذوالید را
ز آنرو که بسته بوده بیا جو جان
دیو و دد آدمی نشود هر چند
بنگاشت نقش مقبل و مرتد را
شاگرد را چه جرم کشید اومد
در اصل چون صفا و کدورت بود
تقصیر چیست کوسج و امرد را
خوب و بد از مهیت اشیاء شد
ره نیست آنکه خوب کند بد را
غیر از یقین شناسی گر حد را
داد او وجود اشقی و اسعد را
این جمله هست وهیچ نداند کس
جز ذات حق حقیقت و مقصد را
کز وی توان شناختن ایزد را
آن قوه گر نبود کجا می کرد
تا وا رهی ز جوع و نهی کد را
ایجاد کرد اشرف و انکدا را
گر فلسفی در این ره برهان گفت
آنجا که ره بغیر تحیر نیست
نه عقل حاکم است نه علم اینجا
نه از جنین شناخت توان جد را
آگه نه زان توان بخبر گشتن
سقف از مطر پناه بود نه از مرگ
چون در رسد معبد و معتد را
کز عشق او ندیده دگر خود را
نامد خبر که حال صفی چون نشد
زان پس که یافت شاهد و مشهد را