ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۷ - رجوع به مقام ولایت و سرّ حقیقت و تنزل سلطان هویّت به عالم صورت و بیان شرافت خاک و مدحت شاه اولیاء «علیه صلوات ﷲ العلی الاعلی» - صفی علیشاه | ناهید
شاعران / صفی علیشاه بخش ۷ - رجوع به مقام ولایت و سرّ حقیقت و تنزل سلطان هویّت به عالم صورت و بیان شرافت خاک و مدحت شاه اولیاء «علیه صلوات ﷲ العلی الاعلی» صفی علیشاه طوطی جان باز شکرخوار شد
حرف از آن لب گفت و شکربار شد
گشت از گل منقطع یکبارگی
شد شکرخوار از پس گل خوارگی
تاکنون بودت به قولم گوش جان
وام کن نک گوش از آن جان جهان
دوش من رندانه خوابی دیده ام
آفتابی در سحابی دیده ام
ماه اندر سلخ و حرف از غره بود
کآن هلال ابرو رخ از مو می نمود
گرچه حالم زآن خیال آشفته است
دل هنوز اندر تماشا خفته است
ای مصور صورتی بنما ز حال
تا به مصداق آید از فکر این خیال
جوشش این صورت از آن فکرت است
برخود آن صورت اسیرم کرده است
نقش بندی در ضمیرم کرده است
تا به ذکر آن دلآرا دم زنم
هر پری خود وصل او را مشتری
این مثالی بدبه معنی کن گذار
کی پری را ماند آن زیبانگار
نی پری و نی بشر باری خموش
از پری و از بشر بربوده هوش
خود نه آدم لیک آدم کسوت است
با خلایق همسر و هم صورت است
در فرار از دل چنان کز ما پری
گه به شوخی گه به چستی گه نهیب
بر گریز خود دهد دل را فریب
گرچه دل خون گشت از غمازیش
ره گرفت آخر به بازی بازیش
ریخت گر خون دل او دلدار بود
بر دل و بر جان من مختار بود
گو هر آن دلداده دل را خون کند
وز دو دیده عاشقان بیرون کند
گر کند ویران پی آبادی است
بنده بودن در غمش آزادی است
هرچه پوشم پرده بر روی سخن
سازدش بی پرده عشق پرده کن
چونکه کار عشق بر غمازی است
حال دل را پرده پوشی بازی است
پرده ها راعشق یکجا پاره ساخت
کار اهل عشق را یکباره ساخت
چونکه بی پرده است این راز ای ندیم
طبل دیگر چون زنم زیر گلیم
طبل ما زآن شد تهی در ساز عشق
تا از او گردد بلند آواز عشق
این جهان کوهی است پر هیهای ما
قصه کوته گر تو صاحب مدرکی
این صداها خیزد از نای یکی
آنکه دم ها با دم آمد همدمش
شد عدم ها جمله موجود از دمش
دم برآدم تا دمد ز انعام خود
گرچه در صورت لطیفه آدم است
آدم او را یک لطیفه از دم است
تا به عشق خود نماید همدمی
یعنی اندر صورت خاک ای ثقات
جلوه گر گردید ذات ذو صفات
نیست این معنی حلول ای بی حضور
حرف دیگر بود مقصود این بهل
خاک باشد کاین چنین نیکو شود
چون بلیس از سجدة او کرد ابا
بی خبر کآن بس بود کامل نصاب
زین تراب آید عیان آن بوتراب
ذات سرمد بوتراب است این یقین
حاسد او رد باب است این یقین
چو ولی در هر زمانی آن شه است
هر که از وی سر کشید او گمره است
اولیاء مشکوه انوار وی اند
گرچه ابرندآفتاب بی فی اند
فرد مطلق ذات واجب اوست او
واجب و ممکن دو باشند ای ولی
زین دو بگذر تا نبینی جز علی
اختلاف صورت او را ای دو دل
هست جنگ خر فروشان این بهل
صد هزاران عالم ای صاحب قبول
از مقام خود نماید چون نزول
آن زمانش خوان تو سلطان مدل
هرکه فانی در ولای آن شه است
باقی بالذات و هم ذات ﷲ است
عقل را باور نباشد این کلام
عشق داند رمز این معنی تمام
آری آری در مقامات ای عزیز
آب را گه قطره گوید گاه یم
خاک را گه دیر خواند گه حرم
که نداند جمع و فرق جسم و جان
مظهر و مظهر نداند غیر دوست
بر بلا و درد و رنج عشق یار
خویشتن را می زند دیوانه وار
نک شدم دیوانه از تقریر عشق
باید این دیوانه را زنجیر عشق
گر به زنجیرم نبندد زلف او
بگسلم زنجیرها را مو به مو
ای غمت عشاق را ز نجیر فقر
دل شد از عشق توام دیوانه کیش
مو به مویش بند در زنجیرخویش
هست در دست تو تا دانی بتاب
عقل و روحم جمله گردد مات تو
تا ز عشقت خیزم از جان و جهان
من شوم فانی تو مانی در میان
چون شدم من در غمت فانی و بس
خود تو مانا در میان مانی و بس
پس ز عشق بی زبان آرم بیان
سازم از عشق تو در گفتار عشق
مثنوی را زبدة الاسرار عشق
سازم ار تو در بیان یار منی
از تو چون نطق صفی شد مستعد
هم تو فرما در بیان او را مدد
خود کجا یابد زبان تقریر عشق
تا بر او نآید مدد از پیر عشق