بخش ۱۴ - و له فی مقام الوحدانیه المطلقه - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۱۴ - و له فی مقام الوحدانیه المطلقه
صفی علیشاهکهنگی در عشق نبود ای ولد
کین صفات کثرت است و او احد
کهنه و نو نیست در بازار او
کهنه ها را نو کند دیدار او
گرچه عالم پر از این آوازه است
باز چون گوید بیانی تازه است
عارفان کاوقاتشان شد صرف عشق
گوشها کردند پراز حرف عشق
دفتری آورد هرکس زین بیان
پر زحرف عشق شد یکجا جهان
گرچه حرف عشق نیک ار بشنوی
ختم شد بر مولوی و مثنوی
باز چون آید صفی ای در میان
خضر وقت عاشقان و عارفان
آرد از رحمت پی اثبات عشق
زبدة الاسراری از آیات عشق
تازه یابی حرفش ار خود لایقی
گر تو را باشد ز حق تأیید و ذوق
تاکنون نشنیده ای اقرار را
خود نخواهد بعد از ا ین هم ز اهل دید
هیچ کس زینگونه گفتار و شنید
گر تو را انصاف باشد ای وفی
تا ابد دیگر نیاید این بدان
زبدة الاسرار گویی در جهان
من نگویم هست این معنی محال
زآنکه باشد عشق قادر بر مقال
بر بیان بیش از این هم قادر است
لیک عقل از فرض این هم قاصر است
بر صفی عشق اینچنین الهام کرد
کز تو من اسرار خود ننهفتمی
بیش ازین هم بهر پاس حرمتت
هرکه از جان سیر این دفتر کند
این سخن را ذوق او باور کند
آسمان را بس بود دور و روش
پیر رومی ا ی کند تا پرورش
گوید اندر شرح عرفان مثنوی
همچنان گردون به گردش پیر شد
کرد عالم را پر از گفتار عشق
سبز کرد آن را صفی زین مثنوی
شد صفی تا رفت حاصل زیر بار
زبدة الاسرار بود ار رهروی
خود صفی هم در حقیقت مولوی است
عارفان را اتحاد معنوی است
مولوی خود داده این آواز را
جان گرگان و سگان از هم جداست
زبدة الاسرار گاه اعجاز اوست
حرف یک حرف است ای جان بی خلاف
گرچه باشد در عبارت اختلاف
فرق از این رو گفت رب العالمین
زآنکه جمله ناطق از ذات حقند
وز قیود ما و من ها مطلقند
عشق چون مطلق به ذات است ای حسن
عاشقان هم مطلقند از ما و من
جمله درویشند و مطلق از قیود
فانی از خویشند و باقی در وجود
بگذر از این وقت صحبت باقی است
هان برو زینب س که عشق اطلاقی است
گرچه از معنی و صورت در یقین
ذات پاکم مطلق است و بی قرین
تا شناسد لیک خلقم در نزول
می نمایم معنی و صورت قبول
خلق کی دانند او را بی نمود
بلکه خلقی هم نمی بود ار نبود
پس ظهور آمد یکی ز اوصاف ذات
گشت ظاهر تا بود کامل صفات
وصف غیبت چونکه هم دارد و جوب
نک روم در پردة غیب الغیوب
تا که بر این هر دو دانی قادرم
هر زمان در عین غیبت ظاهرم
کسوتم گه نور و گاهی رحمت است
نور و رحمت هر دو ز آیات من اند
تا شناسی آن علی را زین ولی
ای بیانت اهل معنی را دلیل
تا تو گویایی زبان ها لال باد
مرغ نطقت را هزاران بال باد
سر عرفان را تو کشافی بیار
حجتی کاینجا صفی دارد به کار
کو بگو چشمی که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
زین بیان گر دم زنم وسواس تو
جنبد اندر دل ندارد پاس تو
تا تو محرومی زعشق سینه کن
سینه ات وسواس را باشد وطن
شیخ کامل چون براو دادی تو دست
راه وسواس تو را در سینه بست
رو غرور از سر فکن درویش باش
شرح این خواهی شنید اینک خموش
عصر زینب س بود و هنگام خروش
هین برو زینب س که عصر آمد به پیش
صبح خویشی شام خویشی عصرخویش
جمله صبحت در اسیری عصر باد
عصرها را همتت ذوالنصر باد
در بلا و در شداید یار باش
رو که هستم من به هرجا همرهت
چون شوی بر ناقه عریان سوار
در به در گردی به هر شهر و دیار
رو که سوی شام خواهی شد روان
دان غنیمت شام غم را در عمل
زآن به معراج آیی ای احمد مقام
راه شام ای جان من منهاج توست
زآن خرابه شام غم معراج توست
چون خرابه گشت جایت شاد باش
تا که گنج حق شود بر خلق فاش
ظاهر آن روزی که شد گنج خفا
شد خرابه بهر تو از حق بنا
برتو تا نآید ز ویران رنج عشق
کی شود پیدا به دوران گنج عشق
فهم این معنی دگر با عارف است
کو ز سر گنج وحدت واقف است
رو که حیرانند یکجا این رمه
کنز مخفی را تو بودی ترجمه
رو اسیری را کنون آماده باش
رو پرستاری کن آن بیمار را
چون دل بیمار هم خسته تراست
من درآنم ز آنکه بشکسته تر است
خاصه بیماری که خفته جای من
زآن نیفتد صبح و شام ای نور عین
یا حسین ع ای دلنواز آل سر
کن صفی را دل فزون از چون و چند
در غم خود ناتوان و دردمند
هرچه سنگین تر شود بیمار عشق
بیش پرسد حال او دلدار عشق
چونکه از سلطان دل گاه طلب
بو که از این خستگی شاه زمن
ور نیاید پرسشی هم کافی است
چونکه پرسد حال فضلش شافی است
قابل این گرچه درویش تو نیست
قابلیت بخش لیکن جز تو کیست
هان برو زینب سکه دردت بی دواست
رو که بیمار مرا یارش تویی
غلطد از هر سو پرستارش تویی
این سفارش ها به زینب س لازم است
گرچه جانت در اسیری جازم است
چون رود بیمارت اندر سلسله
باب رحمت را به خلقان سد مکن
او چو شیر و امر حق زنجیر حق
کی سر از زنجیر تابد شیر حق
پس صبوری در اسیری پیشه کن
عالمی زآن دم زدن برهم مزن
گر به انگشت عدو بدهد نشان
چون کشندت سوی کوفه مو کشان
از تو حق پیداست زین غمگین مباش
بود حق هم بی نشان و گفت فاش
حتم شد از حق اسیری بر شما
خلق تا بینند حق را در شما
گر شوی بی چادر و معجر سزاست
کاین دلیل معرفت بهر خداست
کنز مخفی پیش از این بنهفته بود
شیر هستی در نیستان خفته بود
خواست او خود را عیان و آشکار
هم تو را بر ناقه عریان سوار
پس تو را لازم بود بی معجری
تا نگردد بسته بازویت به بند
کنز مخفی کی شود ظاهر تمام
پس زسر رو بر اسیری سوی شام
شو به شام و کوفه خواهر در به در
تا که بشناسند خلقت سر به سر
من بدون این اسیری گر شهید
می شدم هم باز حق بد ناپدید
آن اسیری زین شهادت بس سر است
پس بجو توفیق این کار از پدر
کت علی خواهد اسیر و در به در
تا نگردی تو اسیر اندر دلی
رو که از امر علی شاه کبیر
رو به سر کن چادر ای گنج احد
در فراقت از تو جانم عذرخواه
رو که رفتم حق تو را پشت و پناه
رفت چون نام فراقم بر زبان
هم زبان آتش گرفت و هم بیان
تا ز غم دلها شکافد چون قلم
چون نگارد از جدایی کلک من
کی قلم گوید چو نی زاینجا سخن
این قلم خامست و نی آتش کلام
زآتش سوزان چه گوید کلک خام
پس به لب گیرم نی و بنهم قلم
گو نیستان سوزد از اندوه و غم
چیست می دانی نیستان ای رسول
نی چه گوید در سیاق عاشقان
بشنو از نی چون حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
نی چرا بانگش زند بر جان شرر
از دل زینب س مگر گوید خبر
تا چه آمد بر سر او زین فراق
می کند شرح جدایی زین سیاق
دل ز غم پاشید نی را هل دمی
یک نوا بس گر دلی دارد غمی
گر که در خانه غم و هجران کس است
یک صدای نی جهانی را بس است