ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۲۶ - در بیان احوال آن سالک طریق عشق ومودت و درویش مجرد قلندر سیرت که در یاری سلطان الست از قید هستی رست و از کشف حقیقت به حق پیوست - صفی علیشاه | ناهید
شاعران / صفی علیشاه بخش ۲۶ - در بیان احوال آن سالک طریق عشق ومودت و درویش مجرد قلندر سیرت که در یاری سلطان الست از قید هستی رست و از کشف حقیقت به حق پیوست صفی علیشاه دار حاضر گوش و هوش خویش را
تا بگویم حال آن درویش را
گوش گر داری بر این شرح دقیق
با خبر گردی ز یک سر طریق
بود درویشی به حق پیوسته ای
وز قیودات طبیعت رسته ای
داشت اندر دل ز سر من عرف
عزم طوف مرقد شاه نجف
کرده بود از اتفاقات زمان
روز عاشورا در آن صحرا مکان
آمدش ناگاه آوازی به گوش
وآن صدا از سر ربودش عقل و هوش
گوش هش را چون فرا داد اندکی
ز العطش بشنید بانگ کودکی
آن صدا درویش را مجذوب کرد
روی جانش را سوی محبوب کرد
هاتف حق باز بر زد زآن صدا
از خراب آباد جان برداشت آب
پس روان شد در خرابات خراب
بی خبر کآنجا حساب دیگر است
تشنه رفتن ز آب بردن بهتر است
می رسد بر گوش جان شو خشک لب
جذب عشقت چون سوی آن پادشاه
هرچه داری از خودی برجا گذار
نیستی بر ارمغان از بهر یار
تا که بی سرمایه او سودت دهد
طالبان را التهاب اولی تر است
تشنه رفتن سوی آب اولی تر است
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
وآنگهی خور خمر رحمت مست شو
ای همه دریا تو و هستی نمی
خود تو چون مستسقیان را ساقی ای
هم کشیدی خوش تو از فضل اتم
تشنه تر گشتم از آن آب رشد
کن عطا جامی دگر کز رشح او
جامه جان را نمایم شست و شو
زآن می ای کآتش زند بر هستی ام
کن کرم جامی و بنگر مستی ام
وآنگه از چشم تو بینم روی تو
زآنکه تا چشم این یقین چشم من است
دور از دیدار حسن ذوالمن است
غیر خود را ناظر آن حسن پاک
تا نبیند غیر خود را در جهان
غیرتش نگذاشت غیری در میان
ای به غیرت در ضمیر من ستیر
بحر معنی گشت و آب از بحر خورد
گر به صورت زایر مولا بد او
ره به مولا برد و خود مولا شد او
چون به سوی آن صدا شد با شتاب
تا رساند بر لب آن تشنه آب
دید صحرایی پر از تشویش و باک
جسم های کشتگان غلطان به خاک
دید یک سو چون فکند او چشم دل
ذات حق را در لباس آب و گل
همچو ذات پاک خود یکتا و فرد
ایستاده در میان خاک و گرد
بی دل و روشن روان از جذب هو
با دل روشن روان شد سوی او
هستی اش شد آب یکجا ز انفعال
برد گر آب آن دم از شرم آب شد
در تزلزل جانش چون سیماب شد
چون ز هستی دید آن سلطان جود
نیست باقی هیچ او را در وجود
عقل و روحش گشته یکجا محو و مات
از ادب در مهر آن سلطان ذات
بر نیاز آورده جان را پیش حق
گشته در فقر و فنا درویش حق
بی خود از محوی و اثباتی شده
همچو موسی گشته در طور حضور
جانش از دیدار حق لبریز نور
هین چه گفتم بود عکس نور او
ز انبساطش کرد لاهوتی وجود
کای سوی بحر وجود آورده آب
بین در این دریا جهان را یک حباب
بهر من آب روان نایاب نیست
قحط احباب است قحط آب نیست
خواهم ار من آتش آب خوش شود
اینکه بانگش ز العطش هر دم بپاست
ز آب فیضش زنده جان ماسواست
بنت شاه لم یلد لم یولد است
بر خلایق فیض عامش بی حد است
ناله او نی ز سوز تشنگی است
گوش هش دار این صدای تشنه نیست
غلغله عشق است این در کربلا
آب هستی را بریز و بنده شو
آب عاشق خون ناب است ای فقیر
آب در چشمش سراب است ای فقیر
هل ز کف کشکول آب ای حق پرست
دل به دست آور ز دلدار الست
چون فقیر از سر کار آگاه شد
صوفیانه شد برون از تاج و دلق
داد سر جانش به حق معراج یافت
وز شهادت فرق پاکش تاج یافت
آری آری این مقام وحدت است
اکتساب این مقام از خدمت است