بخش ۲ - صفی علیشاه | ناهیدمدتی بد کز کسالت های دل
بود ساکن بحر گوهر زای دل
مرغ نطقم جا به ویران کرده بود
سر به زیر بال حرمان برده بود
حالیا بحر سخن شد موج زن
ریخت زآن بیرون گهرهای سخن
بار دیگر بحر نطقم کرد کف
هر کفی زآن گشت بحری پر صدف
هر صدف از گوهر اسرار پر
درج در هر گوهری بحری ز در
هر دری زآن زینت تاج شهان
لؤلؤ لالای بحر عقل و جان
عقل چبود صورت معنای عشق
یک بخار از بحر گوهر زای عشق
پیش از این کاندر بیان مثنوی
بد ز عشقم خط معنی مستوی
ناطق اندر زبدة الاسرار من
یعنی آنکه من نبودم در میان
عشق خود می کرد نعت خود بیان
اندر آن هنگامه و ساز و خروش
بحر معنی ناگه افتادم ز جوش
یافت کلک اندر نگارش مهلتی
خود نزاد این مدت از آن مهلتم
یعنی از سرمای هجر افسرده بود
تا کنون کایام مهلت شد به سر
داد از نو شاخ معنی برگ و بر
هست از هجرت به تاریخ ای غیاث
الف و مأتین و ثماتین و ثلاث
پس چه باک ار مثنوی تأخیر شد
زآنکه در وی حبل ما زنجیر شد
طفل طبعم گر به مهلت پیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
مثنوی شیر است و جانها طفل وش
تا تو طفلی شیر بخشد دایه ات
چون شدی بالغ دهد می پایه ات
تا تو طفلی می دود شیر از پی ات
چون شدی بالغ نشاید جز می ات
طفل شیری تا تو اندر پرده ای
کیست بالغ رند می پرورده ای
بادهطفل شیر را ملحوظ نیست
طفل می هم از لبن محظوظ نیست
زبدة الاسرار یعنی این کتاب
لاجرم هم شیر دارد هم شراب
پیش از این گفتار من در مثنوی
طفل جان را شیر بود ای معنوی
زین سپس نظمم شراب بی غش است
داند این رندی که از می سرخوش است
شیر ای جان بهر طفل نو بود
کیست عارف آنکه جز مطلق ندید
احولی را هشت و غیر از حق ندید
چشم احول کز دوبینی در خطاست
گر که یک تن را دو بیند بس بجاست
مهر و ماه اندر تجلی ای عمو
هر دو نورند این به هر احول مگو
شب که شد خورشید پنهان در حجاب
نورش ار احول نه ای از مه بیاب
نور شمس از ماه پیدا شد به شب
مه به خورشیدت رساند در طلب
نک شب است ای جان که آن رخشنده مهر
بلکه با شمس است در معنی یکی
شب ز مه شد صبح اعنی صبح نور
شیخ ماه و قطب همچون آفتاب
فیض نور شمس را زین ماه یاب
شیخ و قطب این اصطلاح مبتدی است
ور نه در وحدت بجز یک ذات نیست
شمس رحمت را ولی اندر ظهور
خوانی ار ماه منور نیست دور
آن موحد کش بود دل شه شناس
خود شناسد شاه را در هر لباس
وآن دوبین کو ناشناس و احول است
تا به آخر کور همچون اول است
تو مگو کاین اختلافات از کجاست
چون مساوی فیض رحمانی به ماست
اختلاف از حق چرا در فطرت است
یا نباشد اختلافی صحبت است
اختلاف اعراض را زیبنده بود
یا حقیقت ماهی از سر گنده بود
نیست بالا آنچه در پایین بود
آری از بالاست اما ای فقیر
این نشاید گفت بار آور به زیر
این تخالف یعنی اندر کثرت است
اختلافش نی ز اصل وحدت است
این تخالف ها که بینی ای پسر
از صور دان نی ز وهاب الصور
آن موحد را که شد وحدت مقام
هیچ وصفی را در آنجا راه نیست
چون تو اندر کثرتی ای بوالکرب
گر که بینی اختلافی نی عجب
باز بشنو گوش و هوشت گر بجاست
اینکه اصل احولی ها از کجاست
چونکه حق خاک تو در خلقت سرشت
عقل و شهوت را به حکمت در تو هشت
زینکه طاعت بهر عقل است از ازل
کرد حق امرت به طاعات و عمل
کاصل آن طاعات تمکین از ولی است
این بیان را پست کردن ز احولی است
پس هر آن کو عقل خود را واگذاشت
وز عمل خود را معاف و دور داشت
خاک پای مرد حق یعنی که پیر
تا توانی شو به هر سو پی سپر
از پی آن کحل ما زاغ البصر
بر سر ای جان تاج بینش بر نهی
که تو داری داروی چشم دوبین
احولانی را که دارند آن گله
ز ابلهی دانند حق گوساله را
نی پیمبر نوح نهصد ساله را
نزد ایشان پیر فاضل مرتد است
و آنگهی زندیق جاهل ارشد است
خوانده بابا عمه همسایه را
لیک با بوجهل جاهل دلخوشند
از حسد در رگ فزاید خونشان
جانشان را چون تو داری این دوا
چون خران در جهل بوجهلی درند
یعنی آن چشم دوبینشان کور به
یا که ما را کن خلاص از ننگشان
خاک پایت داروی چشم و دل است
آن دلی کش قابلیت حاصل است
آن دلی کز رنج حمق آزاده است
نی دل احمق که اعمی زاده است
دیده ای را کن تو دارو کآن عماست
کوری اش نه از حمق و آسیب قضاست
زآنکه رنج حمق را نبود دوا
رنج کوری لیک شد درمان پذیر
رو پی مردم تو گر مردم رگی
کی توان بودن کم ای جان از سگی
جان ز عشق ای جان من مردم بود
هرکه را این سر نباشد دم بود
از ازل خلق جهان را تا ابد
امتحان حق همین است ای ولد
عبرتی گیر از بلیس پر ز شک
کآن لعین بود اول از جنس ملک
شد ز ترک سجده ای مردود حق
آدم و ابلیسی اندر هر زمان
چونکه بی اصل است ندهد حاصلی
لاجرم باشد گر افزون از شمار
زآنکه ترک عشق آدم کرده او
سوی سجده نفس دون آورده رو
کی شود بر وی ز رحمت فتح باب
چون خود او مسدود داند باب علم
حاصلش زین رو فتاد از آب علم
شد ظنون او را مدار اعتقاد
رفت یکجا خرمن علمش به باد
غافل از سیلاب او را خواب برد