بخش ۳ - در جرح منکرین مشرب عرفان و معنی استقامت در اعمال و ایمان - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۳ - در جرح منکرین مشرب عرفان و معنی استقامت در اعمال و ایمان
صفی علیشاهدین خلقی تا دهد شیطان به باد
در میان آورد علم اجتهاد
اجتهادی کاولین بار آن حسود
خود به ترک سجدة آدم نمود
ور نه علم دین مقام دید بود
کی رهین منت تقلید بود
هر زمانی هم که صاحب سینه ای
هست حق را طالب آیینه ای
بو کز آن آیینه از تقلید و ظن
وا رهد اندر یقین گیرد وطن
گردد اندر جان شیطان رجیم
مشتعل آن آتش حقد قدیم
کز چه این بایست روحانی شود
باز خاکی زاده رضوانی شود
بوالبشر را کش پدر بد در فنون
من به حیلت کردم از رضوان برون
خواهد این گیرد چرا جای پدر
آنچه دفن استش به خاک مدرسه
می زند همواره راه از باطنش
که مرو این ره که دارد صد خطر
اول اینجا کرد باید ترک سر
از کجا کردی یقین کاینجا ره است
این ولی از راه و مقصد آگه است
مر ندیدی اینکه هرجا چاه بود
هر که دیدی بند مال و جاه بود
مرشدی اسباب دکان داری است
برخلاف آنچه می پنداری است
زین معارف باز بهتر ظن بود
این زمان که جحت از تو غایب است
ظن بود حجت که حکم غالب است
این طریقت که رسیده است از امام
از چه نبود منتشر در خاص و عام
شرع را بنگر که باشد شاهراه
اندر این ره رو نیفتی تا به چاه
رو در این راهی که رفتند این رمه
هست دکان دار و خواهد مشتری
نیست رهبر بلکه خود نبود به راه
چون توان رفتن ز دلو او به چاه
صد هزاران شبهه آرد اینچنین
تا ورا گرداند از راه یقین
تا مگر خواند بر او زین ره فسون
زآنکه جنسیت به غایت جاذب است
هر به جنس خویش جانش راغب است
جلوه گر زین رو به شکل آدمی
بر سرش عمامه و وعظ و فسون
از در تقوی و زهد آید برون
کرده مر عمامه را تحت الحنک
خاصه در وقتی که با حسن کلام
از در عرفان در آید با عوام
هست تألیفاتم افزون از حساب
گفته ام گر دیده باشی مثنوی
کآن به است از مثنوی مولوی
مولوی سنی و صوفی بوده است
حرف هایش جمله جبر آلوده است
صوفیان سنی طریقند از قدیم
جمله گمراه از صراط مستقیم
شیعه را با سنی و صوفی چه کار
باید از این قوم بودن برکنار
ما بسی کردیم در اخبار سیر
ذکر صوفی در کتب نبود به خیر
مرد صوفی را بود در اصل و فرع
بس تخالف با شریعت و اهل شرع
گر روی سوزی ز نار و دودشان
ور تو گویی این بر آنها افتراست
افتراء گفتن بر این مردم رواست
تا نگردد کس به پیرامونشان
هم نیفتد در چه از افسونشان
چون نمی کردند بر منبر عیان
تا چو ما آقا و عالی شأن شوند
حرفشان را جمله خلقان بشنوند
پس یقین اقوالشان مرتد بود
که به ما باب بیانشان سد بود
حرف ما را بین چسان باحجت است
جمله نعت مصطفی ص و عترت ع است
صوفیان بیگانه از این مذهب اند
یا که جوکی یا نصاری مشرب اند
الغرض زینگونه تهمت بر کرام
می زند تا در شک افتند این عوام
ابلهانی هم که از ره غافلند
خویش را یکباره کور و کر کنند
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
قول ایشان بانگ غول است ای جوان
ز استماع بانگ غول از ره ممان
شیر مردی کش بود در ره ثبات
کی کند بر بانگ غولان التفات
آن خداوندان که ره طی کرده اند
گوش وا بانگ سگان کی کرده اند
مه فشاند نور و سگ عوعو کند
هر کسی بر خلقت خود می تند
خود تو گر مرد رهی مردانه باش
بانگ دیوان را بهل دیوانه باش
ور که هر دم از صدایی ای امین
مانی از ره تو زنی نی مرد دین
رو بخوان در مثنوی ای مرد راز
مرد را گر دل ز بانگی می گسست
گشت جانبازان حق را سد راه
جانب مطلب کش از کف هشته ام
باز ران کز دست شد سر رشته ام
نصرتی باید کنون از شاه دل