بخش ۵۸ - رجوع به مطلب و بیان عدل و سرّ صراط در ضمن آن
صفی علیشاهچون سخن پیش آمد از لطف خفی
رفت از کف رشته نظم صفی
لطف حق برجاست حالی بازگو
ماجرا از ذوالفقار قهر خو
حافظ اشیاست گرچه ذات لطف
لیک قهر حق کند اثبات لطف
قایم بالقسط حق عادل است
ذوالفقارش وصف عدل کامل است
ظلم را در کوی باری نیست بار
قامع الظلم است زآن رو ذوالفقار
ظالمان را گرچه تهدید است عدل
لیک خود همدست توحید است عدل
لاجرم دست علی با ذوالفقار
بود و زین پیداست عدل کردگار
آنکه گوید عدل نبود از اصول
بی خبر از سر عدل است آن فضول
بخش ۵۸ - رجوع به مطلب و بیان عدل و سرّ صراط در ضمن آن - صفی علیشاه | ناهیدعدل هم ز اوصاف حق گرچه یکی است
هر صفت را لیک همره بی شکی است
آن مخالف گوید ار سلطان جود
هست عادل هم رحیم است و ودود
پس خصوصیت به عدلش بهر چیست
پس یقین عدل از اصول خمسه نیست
گو مخالف را شد ار حرفت تمام
گوش دار از من جواب این کلام
عدل وصفی گرچه ز اوصاف حق است
لیک او با هر صفاتی ملحق است
همچو رحمت کآن یکی ز اوصاف هوست
لیک با هرکس به قدر و حد اوست
می رسد بر هر کسی از عام و خاص
رحمت خاصش ولی بر مؤمن است
کو به توحید و به عدلش موقن است
عامه گر یابند زین رحمت نشان
ظلم باشد این به حال خاصگان
رزق آدم هست غیر از گاو و خر
رزق آدم گرچه چون انعام نیست
رزق خاصان همچنین چون عام نیست
رزق انسان گر به خر بدهد خدا
ظالم است و نیست ظلم از وی روا
ذات حق در رازقیت کامل است
هم به رزاقی و رحمت عادل است
بهر مؤمن نعمتی از خود چرا
خوان ز الرحمن شواظ نار را
عدل یک وصفی است زآن شاه جلیل
لیک باشد هر صفاتی را دخیل
می کند تهدید حق بر فاسقان
زآن نهد منت به جان مؤمنان
فایده چبود از آن ابرار را
فایده این بس که عدل آغاز کرد
مؤمنان را ز اشقیا ممتاز کرد
سایر اوصاف حق را زین قبیل
دان و عدلش را به هر وصفی دخیل
تا کند ظاهر در آنجا عدل و داد
باز بشنو گرچه دارد اختصاص
این معاد و عدل با هم توأمند
در دو وصفند ارچه لیکن با همند
آن صراطت هست دل اندر شهود
وآن معادت در یقین قوس صعود
این صراط عدل ای جان راه توست
وآن سلوکت عود سوی شاه توست
خود مکرر کرده ام شرح صراط
کن رجوع ار باز خواهی ز احتیاط
پیش از این خالی ز عمق و طول و عرض
باز انسان را به فرض ای نور عین
نقطه ای خواندیم بین النقطتین
نقطه در حدین و خط اندر وسط
این چنین خط را به فتوای حکیم
شاید ار خوانی صراط مستقیم
این صراط راست باشد راه ما
هست این خط متصل بر نقطه کو
وصف توحید است تا دانی بگو
راه ما چون یافت وصف اعتدال
یافت بر توحید پس عدل اتصال
وآن صراط راست کز ما تا خداست
گر به یادت هست گفتم مرتضاست ع
پس امامت هم که اصل دین توست
مرتضی ع گفتا منم با اهل دل
زآن نویسد حق به بازوی امام
عدل شد پس در امامت هم دخیل
چون نبی بر خلق از حق واسطه است
در میان خلق و خالق رابطه است
بر صراط عدل از حق رهنماست
خلق را دعوت کند بر راه راست
در غدیر خم به ره زآن خلق را
خواند و دور افکند از سر دلق را
پس ز عدل حق نبی هم ناطق است
خلق را خواند به عدل و صادق است
راه حق عدل است و عادل احمد است
وز صراط عدل ظالم مرتد است
ظالم آن باشد که بنهد فضل را
پس مدار چار اصل ای جان من
جمله بر عدل است با برهان من
تا به راه راست در قوس صعود
مبدأت گردد معاد ای با شهود
عدل هم پس از اصول است ای حکیم
وآن مخالف رو سیه ماند و اثیم
قایم بالقسط حق است ای رفیق
وصفی از عدلش صراط بس دقیق
قایم بالقسط حق است ای حرون
وصف عدلش ذوالفقار دو سر است
قایم بالقسط مطلق مرتضاست ع
عدل او گه تیغ کج گه راه راست
راستی مر تیغ را اندر کجی است
استقامت حاصل این معوجی است
ناپسند است ار که غیر کج بود
گر نباشد راست خط ما رد است
همچنین گر تیغ نبود کج بد است
راست گر داری مراد از هر دو است
گر تو کج بینی نظر اندر تو است
موج بحر عدل باشد ذوالفقار
ذوالفقار از یم قهر آمد برون
قهرموج بحر عدل است ای حرون
آنکه گفت انی صراط المستقیم
ذوالفقارش بد به کف عدل قویم
می نمود ار ذوالفقار اظهار عدل
نکته ای بود آن هم از اسرار عدل
عدل مطلق حیدر است از انبساط
وصف عدلش ذوالفقار است و صراط
نکته این راز دانند اهل ذکر
ور تو خواهی گویمت این حرف بکر
ذکر باشد آن سلوک و راه ما
راه ما هم آن صراط عدل ماست
نقطه راه عدل ما را منتهاست
بر فنا سالک رسد از راه ذکر
گردد اندر نقطه محو شاه فکر
ذکر ما پس در یقین عین ره است
وآن به کف شمشیر سلاک شه است
بشنو این از مولوی گر آگهی
ذکر آن باشد که پیش آید رهی
می کند زین تیغ نفی غیر دوست
چون شود در فکر فانی نقطه جوست
می رسد در نقطه بر شاه ای رهی
گفت در فکرت به پیش آید شهی
ذکر تو بر نفی هستی لای توست
نقطه چون تو لا شدی الای توست
ذکر پس خود ذوالفقار سالک است
هرچه غیر از دوست اینجا هالک است
ذکر و فکر آمد چو نقطه شد یکی
فانی ای در ذات اینجا بی شکی
عدل و توحید تو الحاصل علی است
نقطه و خط واحد و عادل علی است
شرح و بسط از بهر آن بود این همه
کاین سخن نارد تو را در واهمه
روی حرفم نیست با هر غافلی
روی حرفم با تو باشد ای فقیر
گر به فهمت هست تأییدی ز پیر
گر نفهمی هم تو بی اندیشه ام
کوهها را خرد سازم تیشه ام
گر تو هم در فهم بی وزنی و سنگ
خود چه باکم نیستم با خلق جنگ
چونکه کوه از شیشه ام دل خون شود
پتک گر بردارم آیا چون شود
خود تو با آن چار دیگر ملحقی
نکته ای دیگر مرا در مطلب است
عدل را گفتند اصل مذهب است
خود تو دانی چیست ای عادل صفت
پس صراط راست اصل مذهب است
داند این هر کس که صوفی مذهب است
چون صراط ما علی مرتضاست ع
در امامت بر صراط او رهنماست
در مقام عدل راه است او تو را
پس نداند عدل را هر کو اصیل
هم امامش نیست در مذهب دخیل
زآنکه تا ثابت نگردد راه ما
در چه ما را رهبر آید رهنما
پس امامت هم نداند آن فضول
عدل را کت گفت نبود از اصول
هرچه خواهم بگذرم از این سخن
عدل شد معلوم کاصل مذهب است
وین صراط راست ما را تا رب است
چون به نقطه حق رسی با دید تو
چون رسی بر مقصد از راه رشاد
چونکه این توحید توحید حق است
صدق و عدلش هم امامت را صفت
لاجرم جعفرع که حق ناطق است
آنچه بد افراط و تفریط ای پناه
هشت و بنمود از میان هر دو راه
اختیار و جبر را بگذاشت او
همچنین تشبیه و تنزیه ای عمو
وز میان هر دو ره را بر گرفت
ای خوش آن کو مذهب جعفر گرفت
مگذر ار حق مذهبی زین راست خط
کرد پاک از غل و غش در رهبری
مذهب ما پس به عدل است ای جواد
این معاد ما بود بعد از سلوک
این سخن حق است و فرمان ملوک
عود بر حق ثابت اندر مذهب است
وقت عود ما به سوی مطلب است
غیر حق از ذوالفقار خصم سوز
همچو برف از تاب خورشید تموز
اندر آن صحرا به آنی آب گشت
بلکه شد معدوم و از هستی گذشت
آن گروه از پیش تیغ او همه
ظلم را بنیاد شد زیر و زبر
تیغ حق بر نفی غیر حق براند
هیچ غیر از حق به جای خود نماند
اصطلاح ما از این مردم سواست
قصد ما از لفظ و صورت معنی است
صورت و لفظ فقط لایعنی است
صورت الفاظ را چون پشه دان
معنی آن عنقای لاهوت آشیان
پشه را بستان به عاریت نواخت
ورنه بهر پشه بستان کس نساخت
پشه باشد صورت حرف این بهل
قصد ما دریاب باری ز اصطلاح
راند اندر آب آن شه ذوالجناح
کآمد آوازی به گوشش از قفا
کای مجاهد خیمه گه را تاختند
شاه برد و فیل و فرزین باختند
خیمه گاه اینجا مراد از کثرت است
ملک ویران شاه اندر خلوت است
رو علی را وا گذار این سلطنت
ورنه برهم خورد یکجا مملکت
گرچه اینجا نکته ای دارم دقیق
لیک گرم مطلبم حال ای رفیق
این بیان جای دگر گویم عیان
ور که فهمیدی چه حاجت بر بیان
زآن صدا آن بحر توحید و جلال
تشنه لب برگشت از نهر وصال
آنچه تو از آن صدا فهمیده ای
ز ابلهی بر ریش خود خندیده ای
تو چنان دانی که آن شاه مجیب
گر چنین دانی تو غیر عاقلی
این ز نقص معرفت باشد یقین
خود به زخم ما نمک پاشد یقین
گوش جان ار داری از توفیق علم
نیک بگشا تا کنم تحقیق علم