بخش ۶۳ - در تحقیق وجود مطلق - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۶۳ - در تحقیق وجود مطلق
صفی علیشاهمی شکستم تاکنون ای جان طلسم
شد هویدا گنج اینک بی ز جسم
تاکنون بد حرف ز اوصاف حقم
نک بود حرف از وجود مطلقم
لفظ و صوت و حرف را نه برکنار
گوش وحدت نوش اگر داری بیار
زبدة الاسرار زین پیش ای اخی
بود وصف بطن های برزخی
هست زین پس حرف از آن بطن الاخیر
زآنکه خط شد طی به نقطه ذات پیر
هستی بی چون که آن ذات حق است
عارفش گوید وجود مطلق است
این وجود لا بشرط اعنی که ذات
مطلق است از کل اسماء و صفات
لا بشرطی سر آن ذات حق است
بل زشرط و لا بشرطی مطلق است
نیست قیدی هیچ بهر این وجود
مطلق از اطلاق و تقیید است او
برتر از تعلیق و تجرید است او
هست عالی از حدود و از رسوم
هست برتر از خصوص و از عموم
چونکه نبود قید اطلاقش به ذات
چون نه اندر قید تقیید است و بند
می شود مطلق گهی از چون و چند
چون مقید می شود پاک از قیود
متصف شد چون به وصف خاص و عام
شاید ار خوانیش احمد یا امام
چون شود مطلق ز اقسام قیود
می نخوانیمش به ذات الا وجود
چون شود مطلق امامت را کند
بر علی ع تفویض و خود بر در زند
چون شود مطلق ز قید انتزاع
از خدایی هست ذاتش را صداع
چون شود مطلق حسین ع است و حسین ع
چون شود مطلق قلندر دل بود
وآن قلندر کیست آن کو سرکش است
سرکش از کون و مکان چون آتش است
چون مقید گشت صوفی همت است
چون شود مطلق قلندر رتبت است
ز اصطلاح خویش میکن فهم این
این امامت هست قید وصف ذات
چون شود مطلق برون است از صفات
تا مقید بود خواندیمش امام
چونکه مطلق گشت قد تم الکلام
بد مقید تا که بودش وصف تن
چونکه مطلق گشت باری دم مزن
گاه عابد گاه معبود است او
چون شود مطلق نه عبد است و نه رب
از خدا و خلق فرد است این عجب
در تقید گاه حق گاهی است هو
چونکه مطلق گشت حق و هو مگو
چونکه مطلق گشت لایعقل بود
چون مقید شد بصیر و شاهد است
شد چو مطلق نه احد نه واحد است
شد چو مطلق گشت رند لاابال
در تقید صد هزارش منصب است
شد چو مطلق لاابالی مشرب است
چونکه مطلق گشت هی هی قم قم است
گر مقید بود زین پیش و حق او
پس در اطلاقش چه گویی لاتقل
شد چو مطلق گشت سرکش از دو کون
در تقید بس بپا هنگامه کرد
شد چو مطلق ترک دلق و جامه کرد
گه به نعل از قید و گه بر میخ زد
شد چو مطلق تیشه را بر بیخ زد
در تقید گه خدا گه بنده گشت
چونکه مطلق گشت زینها درگذشت
تا تقید بود می زد ذوالفقار
شد چو مطلق کرد ترک گیر و دار
شد چو مطلق کرد تیغ اندر غلاف
تا مقید بود بد بر پشت زین
چونکه مطلق گشت آمد بر زمین
در تقید بد لبش خشک از عطش
شد چو مطلق اوفتاد و کرد غش
چونکه مطلق گشت قد جف القلم
چونکه مطلق شد فتاد از ذوالجناح
در تقید روی از میدان نتافت
شد چو مطلق فرقش از ناوک شکافت
شد چو مطلق تاخت دشمن بر سرش
شد چو مطلق سنگ باران شد تنش
در شریعت بند اصل و فرع بود
شد چه مطلق خود سر و خود کام شد
رند و قلاش و قلندر نام شد
در جهان از گردش یک جامه ای
کرده ای برپا عجب هنگامه ای