بخش ۶۶ - در معنی و لوشاء لهدیکم اجمعین - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۶۶ - در معنی و لوشاء لهدیکم اجمعین
صفی علیشاهگفت یزدان بر صراط روشنم
هرکه را خواهم هدایت می کنم
بی ارادة من هدایت کس نیافت
نور این توفیق بر جانی نتافت
زین سخن گویا شنیدی بوی جبر
جبر نبود شمس باشد زیر ابر
جبر می باشد ز بخل و احتیاج
کرد حکم این عقل خالی ز اعوجاج
ذات حق را گو تو خود حاجت به چیست
پس کند چون جبر رو اینجا مایست
آن اراده حق بود جذب الاحد
کآن بود بعد از سلوک ای با رشد
حق تعالی کرد ظاهر راه راست
تا نگوید هیچ کس کآن ره کجاست
گر هدایت بهر بعضی خواست او
می نمود اینسان نه راه راست او
راه را واضح نمی کرد آن اله
هرکه را می خواست می بردش به راه
پس یقین فیض هدایت هست عام
جمله را خواهد به راه او لاکلام
لیک در این هم کسی مجبور نیست
گر به ره نایند جمله دور نیست
حق به روی کس نکرده باب سد
لیک بر سالک رسد از حق مدد
در ره حق هر که بنهد یک قدم
می رسد امدادش از حق دم به دم
تا نکرد این یاد آن یادش نکرد
خواهش حق عون حق است ای امین
هرکه را خواهد کند یاری یقین
یاری حق جذبه های دلکش است
رهرو از وی گرم همچون آتش است
بیهده حق را کسی پس ره نیافت
شمس حق بر جان گمراهان نتافت
هست پنهان زیر آن ابر سلوک
نه قدم در راه و بر حق کن ایاب
منکشف تا گردد از ابر آفتاب
آن نصاری عود چون بر حق نمود
تافت بر وی نور خورشید وجود
آن خیالاتی که بودش دام دل
هر خیالی عکس او بر دل زند
گر بود حق طعنه بر باطل زند
گر خیالی بد شود هم تا ابد
هرچه آید پیش او زشت است و بد
گر خیالی بسط او باشد به خیر
بد نیاید هرگز او را پیش سیر
وآن خیال جنگت اندر کین کشد
چون خیال کفر آری دین هباست
کفر کردی چون خیال دین خطاست
در خیال آری چو وهم و مظلمه
می کشد کارت به ظلم و واهمه
او چو پرگار است و آن مرکز خیال
چون خیال دین کنی با فر شوی
چون خیالت کج شود کافر شوی
هر خیالی کآن قوی گردد به دل
آن خیالی کو به خارج گشت راست
که فتاد از حق بدآنسان عکس او
آن خیالاتی که ز ایشان سر زند
در هوا همچون کبوتر پر زند
بام خود را تا درآرد در نظر
پر زنان گردد در آنجا جلوه گر
می نشیند خوش به بام خویشتن
می نیفتد جز به دام خویشتن
چون به دام خود فتد عکس حق است
از هوای حق به بام حق نشست
کرده تحقیق این بیان را مولوی
آن خیالاتی که دام اولیاست
تا دل ما در خیال توست بند
دل بریدیم از دو عالم بی گزند
مرغ دل گاه ار پرد از دام تو
می نشیند باز هم بر بام تو
این کبوتر را که پرش دوختی
چون رود زین بام کش آموختی
گر هوا گیرد هوا گیر تو هست
هم هوایش دام تقدیر تو است
گو بپر آن مرغ دست آموز را
باز بر بامت کند شب روز را
هر کبوتر کو ز برجی دانه خورد
دانه ما جذبه پی در پی است
تا بود این دانه دل بند وی است
در تو تا دارم سراغ دانه من
این همه نقل است چه مرغ و چه بام
از غمت نه دانه می دانم نه دام
گشته نصرانی به دیر سینه ام
از مشاغل بت پرستی کار اوست
روی تو بت موی تو زنار اوست
زآن نصارا داستان بشنو ز من
جان پاکش در مناجات و نیاز
بود زآن اندیشه با دانای راز
همچنین تا آمد اندر قتلگاه
اندر آن دل جلوه گر نور وجود
جلوه گر چون دید آنجا ذات حق
عقل و روحش گشت یکجا مات حق
گفت با خود عیسی است این بی مقال
زآنکه جز او را نشاید این جلال
شاه گفتا نور وحدت ظاهر است
من نیم عیسی ولی او حاضر است
چونکه چشم دل گشود آن مرد راه
دید عیسی را ستاده پیش شاه
بنده ام من اوست رب و خالقم
ای نصارا گر به راهش جان دهی
دست و جان بر وی پی پیمان دهی
حی و قیومی و بر حق زنده ای
عیسی است از بندگانت بنده ای
کرده ای گر ترک سر گویی هلا
می توان دادن به راه حق سری
ای نصارا چون تویی از امتم
از تو آن زیبد که ندهی خجلتم
تا که را بینند مرد راه دین
احمد مرسل که شاهنشاه ماست
از نخستین تا ابد همراه ماست
حاضر است و می کند بشنو ندا
کز خلایق کیست دیگر یار ما
ما ز خجلت سر به پیش افکنده ایم
نزد او از هست خود شرمنده ایم
ای نصارا گوش بگشا یک زمان
این یتیمان اهل بیت احمدند
سنگ صحرا زین صدا آمد به جوش
چون دل عاشق نجوشد زین خروش
بر ظهور عشق این شاه آمدند
این شریعت ها که هشتند از اله
انبیاء در ملک باشد نظم شاه
نظم ملک از بهر حفظ دولت است
ورنه در ملک این نسق ها کلفت است
هست چون رؤیای صادق ای ثقه
هرچه می بینی تو اندر خواب شرع
عشق را تعبیر آن دان ز اصل و فرع
گرنه عشقت در شریعت جاذب است
شرع حق آن نیست خواب کاذب است
در شب غیبت که خورشید مسیح
محتجب بد نکته ای بشنو ملیح
دیدی اندر خواب شرع مستطاب
خود تویی تعبیر خواب خویشتن