بخش ۷۱ - در بیان شهادت عبدﷲ بن الحسین علیه السلام - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۷۱ - در بیان شهادت عبدﷲ بن الحسین علیه السلام
صفی علیشاهبر لبم چون نام عبدﷲ رفت
هرچه جز عشق از نظر ناگاه رفت
وقت میدان داری عبدﷲ است
کو برادر زادة شاهنشه است
در کنار عم خود او شد شهید
معنی ترک عمل زو شد پدید
اندر اینجا نیک تحقیقی مراست
چون به فهم راز توفیقی مراست
زین مقام اما نگویم با تو راز
حمل آن ترسم نمایی بر مجاز
زآنکه تا اینجا نیاید وهم تو
پس نگویم تا نلغزد فهم تو
چون بنای فهم بر دخل است و خرج
خرج بی دخل است کارش حرج و مرج
بر تو فهم انداخت اول سایه ای
بی عوض شد خرج و نک بی مایه ای
کردی آن را صرف دنیا بی عوض
هر زمان داری تو فهمی را به کار
چیست حال خرج بی دخل ای عیار
گفت آب از بحر اگر بیرون کنی
بی عوض آن بحر را هامون کنی
گوش چون زنگ است فهمت را خورد
پس مرنج ار فهم تو گویم کج است
اندر ادراک حقایق معوج است
زآنکه مایه فهم خود را ای دنی
گر نگردد باور این کت نیست هوش
گفت عقل آن است آن بحر نوال
هم از آن کسب جنان کردن توان
عقل نبود آنکت آرد در زیان
این زیانت بس که دنیا پیشه ای
بهر دنیا در هزار اندیشه ای
عقل خود را گر که خواهی زنده باز
پیش حکم عقل کل شو بنده باز
تا کند تأیید او در عقل و فهم
وقت تنگ است ار نه می دادم تمام
در کف فهم تو زین معنی زمام
هشته جان بر کف به راه شاه عشق
مانده بود از همرهان ممتحن
در سرادق یادگاری از حسن ع
بر سراغ عم خویش از خیمه گاه
آن زمان انداخت در میدان نگاه
دید دارد قصد قتل ذوالجلال
ابتری یا هست گفتا این خیال
ور نباشد هم خیالی بازی است
حق اسیر باطل از دمسازی است
یا ز نقش معنی این هم صورتی است
هم ز مستی های آن می حالتی است
یا که جنگ خر فروشان است باز
تا نیفتد مر برون از پرده راز
تا تو پنداری که صورت فانی است
هرچه زآن دارد زوال امکانی است
وآنچه گردد منقلب مخلوق اوست
ذات حق را از تغیر پاک دان
خاک باشد هر زمان در انقلاب
بندة ذات حق است آن بوتراب
هم علیش در صفات و اسم خوان
چون ز اسماء داد حق آگاهیم
ذات را در عالم جسم او ولی است
در مقام ذات ﷲ خود علی است
زآنکه آنجا می نگنجد رسم و اسم
نور ذات و اصطلاح ماست این
نور را گر عارفی جز ذات خواند
بهر فهم ناقصین بود ار که راند
ورنه نبود نور جز ذات وجود
نه چه این انوار حسی در نمود
هفت نوری کاهل معنی گفته اند
در هر یک را به لونی سفته اند
نور حق زین رنگ ها مطلق بود
نور حق بی شک نه هفت و نه یک است
نسبت هفتش به سیر سالک است
تا که داند حد خود را مرد راه
گاه بیند نور سرخ و گه سیاه
سالکی کو دل به نوری بسته است
تو مدان کز هیچ قیدی رسته است
محو زینت گشته مست شاه نیست
فرصتی نبود که گویم شرح نور
بر سر عبدﷲ افتاده است شور
کرده ترک چار و پنج و هفت و شش
بس اشارت می کند از غمزه یار
کای فقیر ار باز دل داری بیار
ور نداری صحبت از دل چون کنی
زآن دل خونین حدیث افزون کنی
چون حدیث از گرز و میدان می کنی
ور بود باقی سلاحی کن به کار
از تو نا رفته است در میدان بیار
تا به گرزی سخت کوبم در همت
هر سر مویم ز دلها پشته است
قتلگاه صد هزاران کشته است
ای که صد دل از نگاهی برده ای
جور کم کن چیست حرفت مرده ای
اینکه گاهی صحبت از ره می کنم
رهروان را از ره آگه می کنم
تا ره عشقت چسان باشد دقیق
موشکاف است آنکه آید در طریق
ورنه خود مجذوب مجنون پیشه ام
گشته خرد از سنگ عشقت شیشه ام
نی خبر از ره نه از منزل مراست
نی خیال جان نه فکر دل مراست
هین چه گویی رهنما موی من است
راهبر گاهی و گاهی رهزن است
هر که را خواهم کشم در راه عشق
چون به میدان جان عبدﷲ عشق
بر دوید از خیمه بیرون با شتاب
زیبد آری این ز نسل بوتراب
شیر بچه ار کبیر است ار صغیر
دید او را شاه عشاقان ز دور
چون چنان در وجد و حال و عشق و شور
بانگ زد کای اهل بیت بی پناه
بازگردانیدش اندر خیمه گاه
مر که زینب سرفته است از هوش باز
کز کفش پرواز کرد این شاهباز
کرده روی از فرق یا بر جمع ذات
گشته یا او را ز غم قطع حیات
نیست زینب س وقت اندوه و غمت
باز براو را به خیمه ماتمت
باید ایشان را پرستاری کنی
نی کز اول خویش را عاری کنی
من سپردم بر تو آل خویش را
واگذار این ماتم و تشویش را
جمع کن بر دور خویش اطفال من
تا نبیند کس به میدان حال من
جمله را در خیمه زین العباد
ساز جمع و ده تسلی از وداد
جمع کن اطفال را کاین دم سپاه
می زنند آتش یقین در خیمه گاه
چشم از زهرا یقین خو اهند دوخت
خیمه دین را یقین خواهند سوخت
ز امر شه زینب س دوید از خیمه بر
تا برد او را به سوی خیمه در
چشم او بگرفت با حیف و دریغ
تا نبیند عم خود را زیر تیغ
خواستش بردن به زور و التماس
نی به زور عشق کز زور حواس
زور عشق از زور حس چربد یقین
حس بود مغلوب آن زور آفرین
کی برد از باده زور کوزه دست
مر ورا از پنجه زینب س ربود
می کشیدش زآنکه او با زور تن
ورنه زینب س عین عشق است ای حسن
عشق او با عشق عبدﷲ یک است
عشق را دو خواند هر کس مشرک است
حس زینب س می کشید اندر سراش
عشق زینب س سوی میدان بلاش
شیوة حس کوشش و دمسازی است
پیش عشق آن کوشش حس بازی است
سوی زینب س بانگ می زد شاه عشق
کش مهل کآید به قربانگاه عشق
از برون می کرد آن شه این ندا
از برون می زد صدا کو را بگیر
وز درون می کرد جذبش عشق پیر
کرد چون افزود زور باده را
از کف زینب س رها شهزاده را
زور حس را هست حدی در قرار
نیست زور عشق را حد و عیار
زور عشق است آنکه جسم خاک را
برد و زینت داد ز او افلاک را