فحملته فانتبذت به مکٰانا قصیا ۲۲ فأجٰاءها المخٰاض إلیٰ جذع النخلة قٰالت یٰا لیتنی مت قبل هٰذٰا و کنت نسیا منسیا ۲۳ فنٰادٰاهٰا من تحتهٰا ألاٰ تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا ۲۴ و هزی إلیک بجذع النخلة تسٰاقط علیک رطبا جنیا ۲۵ فکلی و اشربی و قری عینا فإمٰا ترین من البشر أحدا فقولی إنی نذرت للرحمٰن صوما فلن أکلم الیوم إنسیا ۲۶ فأتت به قومهٰا تحمله قٰالوا یٰا مریم لقد جیت شییا فریا ۲۷ یٰا أخت هٰارون مٰا کٰان أبوک امرأ سوء و مٰا کٰانت أمک بغیا ۲۸ فأشٰارت إلیه قٰالوا کیف نکلم من کٰان فی المهد صبیا ۲۹ قٰال إنی عبد اللٰه آتٰانی الکتٰاب و جعلنی نبیا ۳۰ و جعلنی مبٰارکا أین مٰا کنت و أوصٰانی بالصلاٰة و الزکٰاة مٰا دمت حیا ۳۱ و برا بوٰالدتی و لم یجعلنی جبٰارا شقیا ۳۲ و السلاٰم علی یوم ولدت و یوم أموت و یوم أبعث حیا ۳۳
پس بار گرفت باو پس کناره گزید باو در جایی قرار داده شده ۲۲ پس آوردش درد زادن سوی تنه درخت خرما گفت ای کاش من مرده بودم پیش از این و بودم فراموش شده از یاد رفته ۲۳ پس ندا کرد او را عیسی یا جبرییل از زیرش که اندوه مدار که بدرستی که گردانید پروردگار تو در زیرت نهری ۲۴ و بکش بسوی خود درخت خرما را که فرو می ریزاند بر تو رطب تازه چیده ۲۵ پس بخور و بیاشام و بیارام از راه چشم پس اگر نه بینی از انسان احدی را پس بگوی من نذر کرده ام بر خدای بخشنده روزه پس سخن نمی کنم امروز آدمی را ۲۶ پس آورد او را نزد قومش که برداشته بود او را گفتند ای مریم بحقیقت آوردی چیزی عجب و بد ۲۷ ای خواهر هارون نبود پدرت مرد بدی و نبود مادرت بدکاره ۲۸ پس اشاره کرد باو گفتند چگونه سخن گوییم با کسی که باشد در گهواره کودک ۲۹ گفت بدرستی که منم بنده خدا داده مرا کتاب و گردانید مرا پیغمبر ۳۰ و گردانید مرا با برکت هر جا باشم و وصیت کرد مرا بنماز و زکاة مادامی که باشم زنده ۳۱ و نیکی بمادرم و نگردانید مرا سرکش بدبخت ۳۲ و سلام بر من روزی که زاده شوم و روزی که می میرم و روزی که برانگیخته شوم زنده ۳۳