لمعۀ بیستم
عراقیعشق سلطنت و استغنا بمعشوق داد ومذلت و افتقار بعاشق عاشق مذلت از عزت عشق کشد نه از عزت معشوق چه بسیار بود که بنده معشوق بود یا عبادی انی اشتقت الیکم وعلی کل حال غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق پس عاشق فقیری بود که یحتاج الی کل شیی و لایحتاج الیه شییی او بهمه اشیاء محتاج بودو هیچ چیز بدو محتاج نه اما آنکه او بهمه اشیاء محتاج بود جهت آنکه نظر محقق بر حقیقت اشیاء آمد چه در هر چه نظر کند رخ او بیند لاجرم بهمه اشیاء محتاج باشد
بیت
از بس که دو دیده در خیالت دارم
در هر چه نگه کنم ترا پندارم
الفقر احتیاج ذاتی من غیر تعبین حاجة و اما آنکه هیچ چیز بدو محتاج نبود سبب آنکه احتیاج به موجود تواند بود و عاشق در حال تجرید و مقام تفرید خلعت هستی و توابع آن در نزد او امانت بود بحکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها به محبوب بازگذاشته است و با سرخرقۀ نایافت خود رفته و هو الان مع الله کما هو فی الازل حال او آمده در چنین حال هیچ چیز بدو محتاج نتواند بود و در فقر مقامی است که فقیر نیز بهیچ چیز محتاج نبود چنانکه آن فقیر گفت الفقیر لایحتاج الی نفسه و لا الی الله زیرا که احتیاج صفت موجود تواند بود و فقیر چون در بحر نیستی غوطه خورد احتیاجش نماند و چون احتیاجش نماند فقرش تمام شود و اذاتم الفقر فهو الله زیرا که الشییی اذاجاوز حده انعکس ضده والله سبحانه در هیچ چیز بهیچ چیز محتاج نیست
