(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا
عطار نیشابوریمگر بوده ست جایی نانوایی
که بشنید او ز شبلی ماجرایی
بسی بشنیده بود آوازه او
ندیده بود روی تازه او
بسی در شوق او بنشسته بودی
که او را عاشقی پیوسته بودی
نبود او عاشقش از روی دیدن
ولیکن عاشقش بود از شنیدن
مگر یک روز شبلی گرمگاهی
در آمد گرم رو از دور راهی
بر آن نانوا شد تا خبر داشت
وزان دکان او یک گرده برداشت
کشید از دست او آن نانوا نان
که ندهم مر ترا ای بی نوا نان
ندادش نان و شبلی زو گذر کرد
کسی آن نانوا را زو خبر کرد
که او شبلی ست گر تو سازگاری
چرا یک گرده را زو باز داری
دوید آن نانوا ره تا بیابان
ازان تشویر پشت دست خایان
به صد زاری به پای او درافتاد
