(۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند
عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی ت...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی ت...
شهی را سیمبر شهزاده ای بود ز زلفش مه به دام افتاده ای بود ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی دل نکردی سوی آن ماه چنان اعجوبه آفاق بودی که آفاقش همه عشاق بودی دو ابرویش که هم شکل کمان...
بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک...
بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن ...
رسید اسکندر رومی بجایی طلب می کرد از آنجا آشنایی که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی استاد گیرد رهت علمست اگر شاه جهانی تو ذوالقرنین گردی گر بدانی بدو گفتند اینجا هست مردی که د...
فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شوشه کند اکسیر سازد به پنجه سال شد در گوشه گم ز قشر بیضه و ازموی مردم چنان اکسیر کرد و معتبر کرد...
امیری سخت عالی رای بودی که در سر حد بلخش جای بودی بعدل و داد امیری پاک دین بود که حد او فلک را در زمین بود بمردی و بلشکر صعب بودی بنام آن کعبه دین کعب بودی ز رایش فیض و فر شمس و قم...
برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان میان هفت دریا بود غاری بدانجا راه جستن سخت کاری چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان بگفتار که آب برگ شاخی در فلان جای اگر ج...
حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا...
زنی بودست با حسن و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش بخوبی در همه عالم علم بود ملاحت داشت شیرینیش هم بود بهر مویی که در زلف آن صنم ...
به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیا...
مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که ...
مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه ع...
مگر محمود می شد در شکاری جداماند او ز لشکر برکناری بنزدیکش یکی ده بود می دید بجایی بر سر ده دود می دید فرس می راند شه تا پیش آن زود نشسته دید زالی پیش آن دود بدو گفت آمدت مهمان خلی...
مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولی...
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی تره برچیند ز راهی که گر سنگیش می بد گاه گاهی یکی ترسا کمیتی بر نشسته بر او زینی مرصع تنگ بسته غلامان پیش و پس بسیار با ا...
شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن ج...
ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در...
زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم ای...
نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید نگه می کرد سر هفت کشور وز آنجا شد به سیر هفت اختر نماند از نیک و بد چیزی نهانش که نه در جام جم می شد عیانش طلب بودش که جام جم ب...
چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می با...
مگر یک روز ابراهیم ادهم بپرسید از یکی درویش پر غم که بودی با زن و فرزند هرگز چنین گفت او که نه گفتا زهی عز بدو درویش گفت ای مرد مردان چراگویی مرا آگاه گردان چنین گفت آنگه ابراهیم ک...
سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس ...
چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست جوابش داد آنجا سوخته باز که هستم آشنا ای یار دمساز پس آتش گفت کارم روشناییس...