بخش ۱ - المقاله العشرون
چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان دورخ در خاک مالید ای عزیزان براندیشید از آن ساعت که در خاک فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک در آن ساعت نه بتوانید نالید نه رخ در پیش او در خاک مالید کنون
۴ شعر از عطار نیشابوری
چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان دورخ در خاک مالید ای عزیزان براندیشید از آن ساعت که در خاک فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک در آن ساعت نه بتوانید نالید نه رخ در پیش او در خاک مالید کنون
شنودم من که پیری بود کامل نه چون پیران دیگر مانده غافل نه شب خفتی و نه روز آرمیدی بروز و شب کسش خفته ندیدی کسی پرسید کای پیر دل افروز چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز بدو گفتا نخسبد مر
شنودم من که وقتی پادشاهی که رویی داشت درخوبی چو ماهی ز بهر گوی بازی رفت بیرون وزو هر لحظه صد دل خفت در خون چو گوی حسن در میدان بیفکند فلک از گوی او چوگان بیفکند رخش لاف جهان آرای م
شنودم من که موشی در بیابان مگر دید اشتری را بی نگه بان مهارش سخت بگرفت و دوان شد که تا اشتر بآسانی روان شد چو آوردش بسوراخی که بودش نبودش جای آن اشتر چه سودش بدو گفت اشتر ای گم کرد