(۱) حکایت پسر هارون الرشید
زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم ای
۷ شعر از عطار نیشابوری
زبیده را ز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم بیخبر بود برون نگذاشتی مادر ز ایوانش که زیر پرده می پرورد چون جانش چو قوت یافت عقل بی قیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش بمادر گفت عالم ای
مگر روزی گذر می کرد هارون رسید آنجایگه بهلول مجنون زبان بگشاد کای هارون غم خوار قوی در خشم شد هارون بیکبار سپه را گفت کیست این بی سر و پای که می خواند بنامم در چنین جای بدو گفتند ب
سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت
شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پ
جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شوی
پسر گفتش که هرگز آدمی زاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد نمی دانم من از مه تا بماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی کمال ملک نتوان داد از دست که بهر ملک تن جان داد از دست نکو گفت آن حکیم مشتری فش
پدر گفتش که ملک این جهانی که ملکی است بی پاداش فانی برای آن چنین بگزیده تو که ملک آخرت نشنیده تو اگر زان ملک تو آگاه گردی هم اینجا بر دو عالم شاه گردی بزرگانی که ملک آن ملک دیدند ب