(۲) حکایت هارون با بهلول
عطار نیشابوریمگر روزی گذر می کرد هارون
رسید آنجایگه بهلول مجنون
زبان بگشاد کای هارون غم خوار
قوی در خشم شد هارون بیکبار
سپه را گفت کیست این بی سر و پای
که می خواند بنامم در چنین جای
بدو گفتند بهلولست ای شاه
روان شد پیش او هارون هم آنگاه
بدو گفتا ندانی احترامم
که می خوانی تو بی حاصل بنامم
نمی دانی مرا ای مرد مجنون
که بر خاکت بریزم خون هم اکنون
جوابش داد مرد پر معانی
که می دانم تو این نیکو توانی
که در مشرق اگر زالیست باقی
که بر سنگ آیدش پای اتفاقی
