(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب
چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می با
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که می آرند ایشان را بخواری که تا برند سرهاشان بزاری که بی عقلند و ایشان می ندانند ازان سوی مقابر چون روانند ازان قصاب می با
مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی به صورت وقت این پشت دو تا نیست که پشت تو چنین دیدن روا نیست چه افتاده ست
یکی پیر معمر بود در شام که چون تورات می خواندی بهنگام چو پیش نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر دگر ره محو نامش کردی آغاز د
ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مردم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه می دارد از اعدات پیوست که تابر تو نیابد دشمنی دست تو پیوسته ز مردم می گریزی چن
یکی بیننده معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه می رفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خردش بخاک عمر خیام بردش بدو گفتا چه می بینی درین خاک مرا آگه ک