(۲) حکایت باز با مرغ خانگی
عطار نیشابوریز مرغ خانگی بازی برآشفت
بمرغ خانگی آنگه چنین گفت
که مردم داردت تیمارخانه
دمی نگذاردت بی آب و دانه
نگه می دارد از اعدات پیوست
که تابر تو نیابد دشمنی دست
تو پیوسته ز مردم می گریزی
چنین بد عهد از بهر چه چیزی
وفای تست مردم را همیشه
ترا جز بی وفایی نیست پیشه
نیامیزی تو با مردم زمانی
چو تو نشنیده ام نامهربانی
مرا باری اگر مردم بصد بار
ز پیش خویش بفرستد بصد کار
درآیم عهد ایشان را بپرواز
بزودی هم بر ایشان رسم باز
وفایی نیست مرغ خانگی را
که پیشه می کند بیگانگی را
چو مرغ خانگی بشنید این راز
جواب باز داد اندر زمان باز
که ای بی دانش بی قدر و مقدار
نه بینی باز کشته سر نگون سار
