تحیر بایزید
بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید دهر ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نم
۲ شعر از عطار نیشابوری
بایزید آمد شبی بیرون ز شهر از خروش خلق خالی دید دهر ماهتابی بود بس عالم فروز شب شده از پرتو او مثل روز آسمان پر انجم آراسته هر یکی کار دگر را خاسته شیخ چندانی که در صحرا بگشت کس نم
چون شنودند این سخن مرغان همه آن زمان گفتند ترک جان همه برد سیمرغ از دل ایشان قرار عشق در جانان یکی شد صد هزار عزم ره کردند عزمی بس درست ره سپردن را باستادند چست جمله گفتند این زمان