بخش ۱ - المقالة التاسعة
سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت
۷ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت
بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفت
بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش
آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز ا
بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه
بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سو
بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای ن