بخش ۱ - المقالة الخامسة عشر
سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای ع
۵ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای ع
در رهی میرفت عیسی غرق نور همرهیش افتاد نیک از راه دور بود عیسی را سه گرده نان مگر خورد یک گرده بدو داد آن دگر پس ازان سه گرده یک گرده بماند در میان هر دو ناخورده بماند شد ز بهر آب
در رهی محمود میشد با سپاه از سپاه و پیل او عالم سیاه هم زمین همچون فلک بود از شرار هم فلک همچون زمین بود از غبار گاو گردون و زمین از بانگ کوس هردو قانع گشته از یک من سبوس بود پیش ر
گفت چون مسعود آن شاه درشت خشمگین شد از حسن زارش بکشت پیش قصری سرنگونش آویختند خون او با خاک می آمیختند او وزیر نیک بد محمود را بد شد از بی دولتی مسعود را کثرت دنیا و قلت بگذرد در د
بود مجنونی چو در کار آمدی گاه گاهی سوی بازار آمدی در نظاره آمدی حیران و مست چست بگرفتی سر بینی بدست آن یکی گفتش که ای شوریده دین بینی از بهر چه میگیری چنین گفت این شمغندی بازاریان