احوال مالک دینار
مالک دینار را گفت آن عزیز من ندانم حال خود چونی تو نیز گفت برخوان خدا نان می خورم پس همه فرمان شیطان می برم دیوت از ره برد و لاحولیت نیست از مسلمانی به جز قولیت نیست در غم دنیا گرف
۹۸ شعر از عطار نیشابوری
مالک دینار را گفت آن عزیز من ندانم حال خود چونی تو نیز گفت برخوان خدا نان می خورم پس همه فرمان شیطان می برم دیوت از ره برد و لاحولیت نیست از مسلمانی به جز قولیت نیست در غم دنیا گرف
رابعه در راه کعبه هفت سال گشت بر پهلو زهی تاج الرجال چون به نزدیک حرم آمد به کام گفت آخر یافتم حجی تمام قصد کعبه کرد روز حج گزار شد همی عذر زنانش آشکار بازگشت از راه و گفت ای ذوالج
داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی غرقه شد در آب دریا ناگهی دیدش از خشکی مگر مردی سره گفت از سر برفکن آن توبره گفت نیست آن توبره ریش منست نیست خود این ریش تشویش منست گفت احسنت اینت ریش و ا
احمد حنبل امام عصر بود شرح فضل او برون از حصر بود چون ز فکر و علم خالی آمدی زود پیش بشر حافی آمدی گر کسی در پیش بشرش یافتی در ملامت کردنش بشتافتی گفت آخر تو امام عالمی از تو داناتر