حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز میکرد
عطار نیشابورییک شبی خفاش گفت از هیچ باب
یک دمم چون نیست چشم آفتاب
می شوم عمری به صد بیچارگی
تا بباشم گم درو یک بارگی
چشم بسته می روم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جایگاه
تیز چشمی گفت ای مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
بر چو تو سرگشته این ره کی رسد
مور در چه مانده بر مه کی رسد
گفت باکی نیست می خواهم پرید
تا ازین کارم چه نقش آید پدید
سالها می رفت مست و بی خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
عاقبت جان سوخته تن در گداز
بی پرو بی بال عاجز مانده باز
چون نمی آمد ز خورشیدش خبر
گفت از خورشید بگذشتم مگر
عاقلی گفتش که تو بس خفته ای
ره نمی بینی که گامی رفته ای
وانگهی گویی کزو بگذشته ام
