حکایت باز
باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلا
۲ شعر از عطار نیشابوری
باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلا
پادشاهی بود بس عالی گهر گشت عاشق بر غلام سیم بر شد چنان عاشق که بی آن بت دمی نه نشستی و نه آسودی دمی از غلامانش به رتبت بیش داشت دایما در پیش چشم خویش داشت شاه چون در قصر تیر انداخ