(۱) حکایت آن حیوان که آن را هَلوع خوانند
عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی ت
۱۶ شعر از عطار نیشابوری
عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیوانیست با صد کوه یکسان پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست بر او هفت صحرا پر گیاهست پس او هفت دریا پیش راهست در آنجا هست حیوانی قوی ت
یکی شه زاده خورشید فر بود که بینایی دو چشم پدر بود مگر آن شاه بهر شاه زاده عروسی خواست داد حسن داده بخوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی ن
نوشته در قصص اینم عیان بود که ابرهیم پیغامبر چنان بود که بودی چل هزارش از غلامان سگی آن هر غلامی را بفرمان قلاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ملایک چشم بر کارش گشادند
پسر را گفت حلاج نکوکار بچیزی نفس را مشغول میدار وگرنه او ترا معزول دارد بصد ناکردنی مشغول دارد که تو در ره نه مرد قوی ذات که تنها دم توانی زد بمیقات تو را تا نفس می ماند خیالی بود
چنین نقلست در توراة کان کس که او غیبت کند آنگاه ازان پس ازان توبه کند آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ رود او باشد و بس اگر تیغ زبانش