بخش ۱ - المقالة السادسة عشره
سالک سلطان دل درویش زاد با سری پر خاک آمد پیش باد گفت ای جان پرور خلق آمده همدم و پیوسته حلق آمده هرکه عمری کامران دارد زتست زندگی هرکه جان دارد ز تست ره بسوی جان بحرمت میبری نور م
۱۰ شعر از عطار نیشابوری
سالک سلطان دل درویش زاد با سری پر خاک آمد پیش باد گفت ای جان پرور خلق آمده همدم و پیوسته حلق آمده هرکه عمری کامران دارد زتست زندگی هرکه جان دارد ز تست ره بسوی جان بحرمت میبری نور م
بود شهری بس قوی اما خراب پای تا سر شوره خورده زآفتاب صد هزاران منظر و دیوار و در اوفتاده سرنگون بر یکدگر دید مجنونی مگر آن شهر را درعمل آورده چندان قهر را در تحیر ایستاد آنجایگاه ش
گفت یک روزی همایی میپرید لشکر محمود هرکورا بدید سر بسر در سایه او تاختند خویش را بر یکدیگر انداختند تا ایاز آمد بر مقصود شد در پناه سایه محمود شد پس دران سایه میان خاک راه هر زمان
بود دزدی دولتی در وقت خفت در وثاق احمد خضرویه رفت گرچه بسیاری بگرد خانه گشت می نیافت او هیچ از آن دیوانه گشت خواست تا بیرون رود آن بیخبر کرد دل برنا امیدی عزم در شیخ داد آواز و گفت
آن یکی حمال خوش بنشسته بود رشته حمالیش بگسسته بود سایلی گفتش چرا ای مرد خام این چنین بیکار بنشستی مدام سیم از تو باز میافتد بسی چون کند بی سیم بیکاری کسی پس زفان بگشاد حمال دژم گفت
خونیی را زار میبردند و خوار تا درآویزند سر زیرش ز دار او طرب میکرد و بس دل زنده بود خنده میزد وان چه جای خنده بود سایلی گفتش که آزادی چرا وقت کشتن این چنین شادی چرا گفت چون عمر از
از نیاز بندگی آن پادشاه پیش مردی رفت از مردان راه گفت پندی ده که رهبر باشدم زین چنین صد ملک بهتر باشدم گفت بنگر تا ترا ای شهریار کار دنیا چند میآید بکار کار دنیا آنچه باشد ناگزیر آ
کاملی گفته ست دانی مرد کیست نیست مرد انک او تواند شاد زیست مرد آن باشد که جانی شادمان خوش تواند برد آزاد از جهان ای درین چنبر همه تاب آمده همچو شاگرد رسن تاب آمده چون گذر بر چنبر آ
عیسی مریم بخواب افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر دید ابلیس لعین را بر زبر گفت ای ملعون چرا استاده گفت خشتم زیر سر بنهاده جمله دنیا چو اقطاع منست
کرد پیغامبر مگر روزی گذر ناودانی گل همی در زد عمر در گذشت ازوی نکرد او را سلام از پسش حالی عمر برداشت گام گفت آخر یا رسول الله چه بود کز عمر می بر شکستی زود زود گفت گشتی از عمارت غ