بخش ۱ - المقالة السابعه
حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون ش
۱۱ شعر از عطار نیشابوری
حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون ش
کری بر ره بخفت از خرده دانی که تا وقتی درآید کاروانی درآمد کاروان و رفت چون دود کجا آن خفته کر را خبر بود چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت بدو گفتند ای کر کاروان رفت چرا خفتی که کرد
شنودم حال بوالفش چغانی که گفتندش چرا خر می نرانی که چون خورشید روشن روی در گشت بتاریکی فرومانی درین دشت تو هم ای برده اندر دشت خوابت نراندی خر فروشد آفتابت
سرای خود به غارت داد شاهی درافتادند غارت را سپاهی غلامی پیش شاه ایستاد بر پای در آن غارت نمی جنبید از جای یکی گفتش که غارت کن زمانی که گر سودی بود نبود زیانی بخندید او که این بر من
اسیری را به صد درد و ندامت به دوزخ می برند اندر قیامت زند انگشت و دیده برکند زود به خواری دیده بر خاک افکند زود چنین گوید که از دیده چه مقصود نخواهم دیده بی دیدار معبود اگر دیدار م
شنیدم من که شبلی با گروهی همی شد در بیابان تا به کوهی به ره در کاسه ای سر دید پر باد که از باد وزان می کرد فریاد گرفت آن کاسه سرگشته گشته بر او دید ای عجب خطی نبشته که بنگر کاین سر
یکی پشه شکایت کرد از باد به نزدیک سلیمان شد به فریاد که ناگه باد تندم در زمانی بیندازد جهانی تا جهانی به عدلت باز خر این نیم جان را وگرنه بر تو بفروشم جهان را سلیمان پشه را نزدیک ب
چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد
یکی کناس بیرون جست از کار مگر ره داشت بر دکان عطار چو بوی مشک از دکان برون شد همی کناس آنجا سرنگون شد دماغ بوی خوش او را کجا بود تو گفتی گشت جان از وی جدا زود برون آمد ز دکان مرد ع
عزیزی بد که تا شد شصت ساله هوای گوشت بودش یک نواله اگرچه دست می دادش ولیکن نبود از نفس نامعلوم ایمن مگر روزی شنود از دور بویی روان شد نفس را از دیده جویی که چون شد شصت سال از بهر ا
بدان خربنده گفت آن پیر دانا که کارت چیست ای مرد توانا چنین گفتا که من خربنده کارم بجز خربندگی کاری ندارم جوابی دادش آن هشیار موزون که یارب خر بمیرادت هم اکنون که چون خر مرد تو دل ز