بخش ۱ - المقالة السابعة عشره
سالک آمد پیش آب پاک رو گفت ای پاکیزه چالاک رو در جهان از تست یک یک هر چه هست وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست هرکجا سر سبزیی آثار تست تازگی کردن طریق کار تست سلسبیل وکوثر و رضوان تراست
۷ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش آب پاک رو گفت ای پاکیزه چالاک رو در جهان از تست یک یک هر چه هست وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست هرکجا سر سبزیی آثار تست تازگی کردن طریق کار تست سلسبیل وکوثر و رضوان تراست
احمد خضرویه گفت آن دیده ور دیده ام خلق جهان را سر بسر جمله بر یک آخورند از خاص و عام جمله را یک قوت میبینم مدام سایلی گفتش که ای شیخ کبار تو بر آن آخور نبودی هیچ بار گفت بودم گفت پ
دید روزی بوسعید دیده ور مبرزی پرداخته در رهگذر پس عصا در سینه زد آنجایگاه همچنان میبود و میکرد آن نگاه هرکه آن میدید انکاریش بود خاصه منکر بود و بسیاریش بود کرد آخر یک مرید از وی س
خواجه میرفت سر افراخته بود در ره مبرزی پرداخته بینی آنجا باستین محکم گرفت دامن دراعه را در هم گرفت بود مجنونی مگر در پیش راه گفت بینی می مگیر اینجایگاه کاین نجاست زود زود ای بیخبر
آن حکیمی در تفکر میگذشت دید سرگین دان و گورستان بدشت نعره زد گفت ای نظارگان اینت نعمت اینت نعمت خوارگان ای عجب با این چنین نفسی درون میکند هم در خدایی سر برون زشتی عالم همه از خبث
شد بر فرعون ابلیس لعین یک کف پر ریگ برداشت از زمین پس نمود آن ریگ مروارید باز بعد از آنش ریگ گردانید باز گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز گفت ازین من میندانم هیچ چیز پس زفان بگشاد
بود درویشی یکی خانه تهی دزد در شد یافت درویش آگهی کرد بسیاری طلب تا هیچ هست هیچ جز بادش نمیآمد بدست کرد صد لاحول کار خویش را خنده آمد زان سبب درویش را دزد گفتش با چنین خانه تهی خند