بیان وادی معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و
۶ شعر از عطار نیشابوری
بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و
عاشقی از فرط عشق آشفته بود بر سر خاکی بزاری خفته بود رفت معشوقش به بالینش فراز دید او را خفته وز خود رفته باز رقعه ای بنبشت چست و لایق او بست آن بر آستین عاشق او عاشقش از خواب چون
شد مگر محمود در ویرانه ای دید آنجا بی دلی دیوانه ای سر فرو برده به اندوهی که داشت پشت زیر بار آن کوهی که داشت شاه را چون دید گفتش دورباش ورنه بر جانت زنم صد دور باش تو نه ای شاهی ک
بود مردی سنگ شد در کوه چین اشک می بارد ز چشمش بر زمین بر زمین چون اشک ریزد زار زار سنگ گردد اشک آن مرد آشکار گر از آن سنگی فتد در دست میغ تا قیامت زو نبارد جز دریغ هست علم آن مرد پ
پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خ
با کسی عباسه گفت ای مرد عشق ذره ای بر هرک تابد درد عشق گر بود مردی زنی زاید ازو ور زنیست ای بس که مرد آید ازو زن ندیدی تو که از آدم بزاد مرد نشنیدی که از مریم بزاد تا نتابد آنچ می