بخش ۱ - المقالة الثانیه
سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برد
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برد
کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرک
کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا
بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی
داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف د
گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی
سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژ
بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرس
خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در