(۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه
رسید اسکندر رومی بجایی طلب می کرد از آنجا آشنایی که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی استاد گیرد رهت علمست اگر شاه جهانی تو ذوالقرنین گردی گر بدانی بدو گفتند اینجا هست مردی که د
۲۱ شعر از عطار نیشابوری
رسید اسکندر رومی بجایی طلب می کرد از آنجا آشنایی که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی استاد گیرد رهت علمست اگر شاه جهانی تو ذوالقرنین گردی گر بدانی بدو گفتند اینجا هست مردی که د
چو غالب گشت بر بهلول سوداش ز بیده داد بریانی و حلواش نشست و شاد می خورد آن یکی گفت که می ندهی کسی را او برآشفت که حق چون این طعامم این زمان داد چگونه این زمان با او توان داد ترا هر
مگر پرسید موسی ازخداوند که ای داننده بی مثل و مانند ز خلقان کیست دشمن گیر یا دوست که هم محتاج و هم درویش تو اوست خدا گفت او رهین نعمت ماست کسی کو سرکشد از قسمت ماست کسی کز قسمت ما
چنین گفته ست کسری باربد را که بی اندوه اگر خواهی تو خود را حسد بیرون کن از دل شاد گشتی ز حق راضی شو و آزاد گشتی
سحرگاهی بزرگی در مناجات زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات من از تو راضیم هم روز و هم شب تو از من نیز راضی باش یا رب چنین گفت او که آوازی شنیدم که در دعوی ترا کذاب دیدم اگر خود بودیی را