(۵) حکایت مرد حریص و ملک الموت
عطار نیشابوریحریصی در میان مست و هشیار
بسی جان کند و هم کوشید بسیار
بروز و شب زیادت بود کارش
که تا دینار شد سیصد هزارش
فزون از صد هزارش بود املاک
فزون از صد هزارش نقد در خاک
فزون از صد هزار دیگرش بود
که پیش مردمان کشورش بود
چو مال خویش از حد بیش می دید
سرای خویش و مال خویش می دید
بدل گفتا که بنشین و همه سال
بخور خوش تا ازان پس چون شود حال
چو شد این مال خرج خورد و پوشم
اگر باید دگر آنگه بکوشم
چو خوش بنشست تا زر می خورد خوش
بشادی نفس را می پرورد خوش
چو با خود کرد این اندیشه ناگاه
درآمد زود عزراییل جان خواه
چو عزراییل را نزدیک دید او
جهان بر چشم خود تاریک دید او
زبان بگشاد و زاری کرد آغاز
